کوشش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوشش . [ ش ِ ] (اِمص ) عمل کوشیدن . فعل کوشیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کوشیدن . (ناظم الاطباء). ◄ سعی و جهد. (برهان ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). جد. کَدّ. سعی . تساعی . مجاهدت . اجتهاد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : به کوشش نروید گل از شاخ بید نه زنگی به گرمابه گردد سفید. فردوسی . چوبا مرگ کوشش نداردت سود کنون رزم رستم بباید شنود. فردوسی . چو یزدان کسی را کند نیکبخت ابی کوشش او را رساند به تخت . فردوسی . به کوشش به نگردد هیچ بدتر. (ویس و رامین ). پس از چه رسد سرفرازی مرا چو کوشش ترا گوی بازی مرا. اسدی . و آن جان ترا همی کشد زی چه با کوشش مور و گربزی راسو. ناصرخسرو. بجهد وکوشش با خویشتن بپای و بایست اگر به کوشش با گردش فلک نه بسی . ناصرخسرو. گر ز بهر خور و خواب است ترا کوشش پس به دست گلوی خویش گرفتاری . ناصرخسرو. چه کوشش پاسبان دولت است و تا رنج نکشند آسانی نیابند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). کوشش از تن طلب، کشش از جان جوشش از عشق دان، چشش ز ایمان . سنائی (حدیقةالحقیقة). و کوشش اهل علم در ادراک سه مراد ستوده است ساختن توشه ٔ آخرت ... (کلیله و دمنه ). مبتلا گشتم در این بند و بلا کوشش آن حق گزاران یاد باد. حافظ. - کوشش بی فایده ؛ سعی و جهد بی حاصل کوشش بیهوده : کس نتواندگرفت دامن دولت به زور کوشش بی فایده ست وسمه بر ابروی کور. سعدی . و رجوع به ترکیب بعد شود - کوشش بیهوده ؛ سعی و تلاش بی فایده و بی حاصل . (ناظم الاطباء) : دوست دارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی . مولوی (مثنوی ). - کوشش و کشش ؛ سعی و جذبه (از طرفین ). (فرهنگ فارسی معین ). ◄ عزم . توجه . (ناظم الاطباء). توجه . عزیمت . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ اشتغال داشتن و مشغول گشتن . (ناظم الاطباء). ◄ تفتیش کردن و جستجو نمودن . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ). ◄ جستجو و تجسس . ◄ به دست آوردن . (ناظم الاطباء). ◄ محنت کشیدن و رنج بردن . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ). ◄ قسر. مقابل طبیعت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کار صورت کاری است به جهد و کوشش و ماده ها به طبع از یکدیگر گشادن . (ذخیره خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً).هرگز کاری که به کوشش بود با کاری که به طبع باشد برابر نبود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً). ◄ تلاش . تقلا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). اشتغال و کردار و کار و عمل و تلاش . (ناظم الاطباء). عمل . کردار. (فرهنگ فارسی معین ) : زنانی که بی شوی و بی پوشش اند که کاری ندارند و بی کوشش اند. فردوسی . فرومایه تر جای درویش بود کجا خوردش از کوشش خویش بود. فردوسی . یکی شهر بد نیک مردم بسی ز کوشش بدی خوردن هر کسی . فردوسی . ◄ جنگ و جدل . (برهان ). جنگ و جدال . (ناظم الاطباء) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و دیگر گه کوشش و کارزار نباید سخن گفتن نابکار. فردوسی . بسی گشت کوشش میان دو تن نیامد از ایشان یکی را شکن . فردوسی . دلیران از نهیبش روز کوشش همی لرزند چون برگ سپیدار. فرخی . زآن بر و بازو و زآن دست و دل و فره و برز زآن بجنگ آمدن و کوشش با شیر عرین . فرخی . روز کوشش سر پیکانش بود دیده شکاف روز بخشش کف او بدره بود زرافشان . فرخی . روز بخشش نه همانا که چنو بیند صدر روز کوشش نه همانا که چنو بیند زین . فرخی . به ده جای کوشش برانگیختند بهم پنج پنج اندرآویختند. اسدی . رستم بوقت کوشش با او بود جبان حاتم بگاه بخشش با او بود بخیل . ادیب صابر. - کوشش طلبیدن ؛ جنگ خواستن . رزم جستن : از این جدال و خصومت بازگرد و طریقت موافقت و راستی نگاه دار و با من کوشش مطلب تا جهان بر ما قرار گیرد. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ نفیسی ). - کوشش و کَشِش ؛ سعی و قتال . (فرهنگ فارسی معین ). جنگ و کشتار. ◄ (اصطلاح فلسفه و کلام ). جهد و سعی مقرون به اراده و اختیار. کسب . مقابل قضا و قدر. مقابل تقدیر و سرنوشت . مقابل بخشش یعنی فیض و قسمت ازلی : بکوشیم و از کوشش ما چه سود کز آغاز بود آنچه بایست بود. فردوسی . چنین است رسم قضاو قدر ز بخشش نیابی بکوشش گذر. فردوسی . که فرزانه و مرد پرخاشخر ز بخشش به کوشش نیابد گذر. فردوسی . هر آن بد کز اندیشه بیرون بود ز بخشش به کوشش گذر چون بود. فردوسی . بزرگی به کوشش بود یا به بخت که یابد جهاندار از او تاج و تخت . فردوسی . کوشش قضا را سبب است . (از تاریخ گزیده ). روزی که قضا باشد کوشش نکند سود روزی که قضا نیست در او مرگ روا نیست . ؟ (کلیله و دمنه ). علت هست و نیست چون ز قضاست کوشش و جهد از علل منهید. خاقانی . کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری . ؟ (از مجموعه ٔ امثال چ هند).