کوشنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوشنده . [ ش َ دَ / دِ ] (نف ) جاهد. کوشا. ساعی . مجاهد. مُجِدّ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : که این شاه توران فریبنده است بدی را همه سال کوشنده است . فردوسی . چو کوشش ز اندازه اندرگذشت چنان دان که کوشنده نومید گشت . فردوسی . هم از کودکی بوده خسرومنش خردمند و کوشنده و کاردان . فرخی . هر مایه جویان جایگاه خویش است و کوشنده است تا از دیگر مایه ها جدا شود و به جایگاه خویش پیوندد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). کوشنده نه از پی بهشتیم جوشنده نه از غم جحیمیم . خاقانی . هیچ کوشنده ای به چاره و رای نشد آن قلعه را طلسم گشای . نظامی . ◄ جنگجو. مبارزه کننده . مبارز : مادتها دشمن یکدیگرند و با یکدیگر کوشنده اند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سگالش چنان شد دو کوشنده را که ریزند صفرای جوشنده را. نظامی . گریزنده چون ره به دست آورد به کوشندگان در شکست آورد. نظامی . و رجوع به کوشیدن شود.