کوشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوشیدن . [ دَ ] (مص ) کوشش و سعی کردن . (آنندراج ). سعی کردن . کوشش نمودن و جد وجهد کردن . (ناظم الاطباء). جهد. اجتهاد. مجاهده . جهاد. جد. سعی . تساعی . اجداد. جهد کردن . مجاهدت کردن . سعی کردن . تلاش کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). درقدیم «کوشیتن »، پهلوی «کوخشیتن » از ریشه ٔ «کوخش »، کوش . قیاس شود با پهلوی کوشیشن و «کوشی تاریه »، شاید از «کئو» «کوشتی « » کوکوشت »، ساختمانی از «کوش »، سانسکریت «کوشناتی » (کشیدن )... جد و جهد کردن .سعی کردن ... (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) : با خردومند، بی وفا بود این بخت خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت . رودکی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بدان کوش تا زود دانا شوی چو دانا شوی زود والا شوی . ابوشکور. چو کوشیدم که حال خود بگویم زبانم برنگردید از نیوشه . شاکر بخاری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). چند بوی چند ندیم ندم کوش و برون آر دل از غنگ غم . منجیک (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مرا نیز تا جان بود در تنم بکوشم که پیمان تو نشکنم . فردوسی . بخور هرچه داری و بر بد مکوش ز گیتی به مرد خرد دار گوش . فردوسی . تو ایران زمین را نگهدار باش به داد و دهش کوش و هشیارباش . فردوسی . بدین فصاحت و این علم شاعری که تراست مکوش خیره که ابریز کردی و اکسیر. غضایری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). وگر به جنگ نیاز آیدش بدان کوشد که گاه جستن از آنجا چگونه سازد رنگ . فرخی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نیاید به اندیشه از نیست هستی نیاید به کوشیدن از جسم جانی . فرخی . اکنون که شاه شاهان بر بنده کرده رحمت کوشی که رحمت شه از بنده در گذاری . منوچهری . گفت شما دانید که خوارزمشاه چند کوشید... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٨). و این ده غلام نزدیکتر غلامانند به هارون به چند بار کوشیدند که این کار تمام کنند و ممکن نشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٤٥). ز جفت کسان چشم خود را بپوش بترس از خدای آن جهان را بکوش . اسدی . تو آنچ از پیمبر رسیدت به گوش به فرمان بجای آر و آن را بکوش . اسدی . همی تا در تنم ارکان و جان است به نیکی کوشد از من جان و ارکان . ناصرخسرو. و بر مردمان لازم است که در کسب علم کوشند. (کلیله و دمنه ). یعنی چون وجوه تجارب معلوم گشت اول در تهذیب اخلاق خویش باید کوشید. (کلیله و دمنه ). چندانکه کوشید تا این پسر را قبول کنند... البته قبول نکردند.(فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٤). در مدح تو هرچه بیش کوشم . (سندبادنامه ص ١٨). پسر نعره ای زد و گفت ای مردان بکوشید یا جامه ٔ زنان بپوشید. (گلستان چ یوسفی ص ٦٠). کس نبیند بخیل فاضل را که نه در عیب گفتنش کوشد. سعدی (گلستان ). در عمل کوش و هرچه خواهی پوش تاج بر سر نه وعلم بر دوش . سعدی . بایدت منصب بلند بکوش تا به فضل و هنر کنی پیوند. جامی (بهارستان ). ◄ زدن و نزاع و جدال کردن و مناقشه و خصومت کردن . (ناظم الاطباء). نزاع کردن . جدال کردن . (فرهنگ فارسی معین ). جنگ کردن . ستیزه کردن . مبارزه کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : به نیزه بکوشید در کارزار برآرید یکسر از ایشان دمار. فردوسی . بکوشم ندانم که پیروز کیست ببینیم تا رای یزدان به چیست . فردوسی . نباید که بر وی وزد باد سرد مکوشید جز با کسی هم نبرد. فردوسی . جغد که با باز و با کلنگان کوشد بشکندش پر و مرز گردد لت لت . عسجدی . گهی گفتم اگر با وی بکوشم ندانم چون دهد یاری سروشم . (ویس و رامین از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). چنان افتاد تدبیرش سرانجام که با رامین بکوشد کام و ناکام . (ویس و رامین از یادداشت ایضاً). نیکو بکوشید و هزیمت بر خوارزمیان افتاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٢). هر دو لشکر نیک بکوشیدند و داد بدادند.(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٤). ◄ مقابله کردن . زورآزمایی کردن . (فرهنگ فارسی معین ). مقابله و برابری کردن . هماوردی کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دست و پنجه نرم کردن . درافتادن : تهمتن به رخش ستیزنده گفت که با کس مکوش و مشو نیز جفت . فردوسی . تو با خویش و پیوند مادر مکوش بپرهیز و از کینه چندین مجوش . فردوسی . توانگر بود چادر او بپوش چو درویش باشد تو با او مکوش . فردوسی . چگونه کوشد با آنکه گر مراد کند بنات نعش کند رای پاکش از پروین . فرخی . مرغزار ما به شیر آراسته ست بد توان کوشید باشیر ژیان . فرخی . چون به خم اندرز زخم او بخروشد تیر زند بی کمان و سخت بکوشد. منوچهری . آهو با شیر کی تواند کوشید چو کک با باز کی تواند پرید. منوچهری . فلفل موی ... وجعالمفاصل را نیک بود و با زهرها بکوشد. (الابنیه، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به گفتار با مهتران برمجوش به زور آنکه بیش از تو با او مکوش . اسدی . زنهار که با زمان نکوشی کاین بدخو دشمنی است منصور. ناصرخسرو. گر تو به قفا با درفش کوشی دانی علی حال بر محالی . ناصرخسرو. پس هرگاه آن خلط نیابد [ یعنی داروی مسهل ] با خون و گوشت کوشد تا یکسره چیزی از وی بستاند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). پس طبیب باید با خلطی کوشد که مخالف تندرستی باشد و از وی بیماری خیزد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً). اگر صاحب اقبال بینی کسی نبینم که با او بکوشی بسی . نظامی . ◄ زور کردن و کوفتن . (ناظم الاطباء). زور کردن . قوت نمودن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ مُروسیدن . ور رفتن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : پیری آغوش بازکرده فراخ تو همی کوش با شکافه ٔ غوش . کسائی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ آرمیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مجامعت : و کوشیدن با غلام بعد از آنکه هم در شریعت حرام است و هم خلاف طبیعت آفرینش است و هم سبب انقطاع نسل است و هم نزدیک همگنان زشت است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ مجازاً، مکاس کردن . چانه زدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و با یکدیگر می کوشیدیم تا بر هزارهزار درم بایستادیم . (تاریخ بخارا، یادداشت ایضاً). ◄ شتافتن . شتاب کردن . بشتاب رفتن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : هم اکنون از ایدر به دژ برشوید بکوشید و با باد همسر شوید. فردوسی . بدو گفت هرمز به رفتن بکوش ببر در زمان اسب را دم و گوش . فردوسی . ◄ اصرار ورزیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بخور هرچه داری و بر بد مکوش ز گیتی به مرد خرددار گوش . فردوسی (یادداشت ایضاً). ◄ جستجو کردن . تفحص کردن . (ناظم الاطباء).