کوفته خاطر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوفته خاطر. [ ت َ / ت ِ طِ ] (ص مرکب ) رنجیده خاطر. (آنندراج ) (از فرهنگ فارسی معین ). مهموم و مغموم و دلتنگ . (ناظم الاطباء) : خلیفه بفرمود تا علم او را در پیش علم سلطان محمد بردند. آن خبر چون به سلطان رسید سخت متأثر شد و کوفته خاطر گشت . (جهانگشای جوینی ). چون سلطان عثمان از گورخان دختری خواسته بود و او بدان اجابت نکرده، از آن سبب کوفته خاطر بود. (جهانگشای جوینی ). شیخ از آن کوفته خاطر شد. (مجالس سعدی ). از تنگی جا درد تو شد کوفته خاطر درد تو و دل در المند از الم هم . واله هروی (از آنندراج ).