واژه جو

کون جنبانیدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

کون جنبانیدن . [ جُم ْ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از تعظیم دادن . (آنندراج ) : خواجه از فرط بزرگی همچو کون شد از دماغ لاجرم بهر بزرگان کون بجنباند ز جای . خواجه سلمان (از آنندراج ). ◄ رقص و مسخرگی . (آنندراج ). حرکت دادن نشستنگاه در حال رقص و غیره . (فرهنگ فارسی معین ).

معنی کون جنبانیدن | واژه جو