کوکب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوکب . [ ک َ ک َ ] (اِخ ) قلعه ای است مشرف به طبریه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نام حصاری است در بالای کوهی مشرف به طبریه . صلاح الدین آن را فتح کرده بود، اما اکنون خراب است . (از معجم البلدان ).
کوکب . [ ک َ ک َ] (ع اِ) ستاره . (ترجمان القرآن ). ستاره ٔ بزرگ یا عام است . ج، کواکب . و ذهب القوم تحت کل کوکب ؛ یعنی پراکنده و متفرق شدند. (منتهی الارب ). ستاره ٔ بزرگ یا عام است . ج، کواکب . و سیم و شرار و داغ و اشک و نمکدان و گره از تشبیهات اوست و با لفظ بالیدن و افتادن مستعمل . (آنندراج ). ستاره ٔ روشن و بزرگ . (غیاث ). ستاره و ستاره ٔ بزرگ . (ناظم الاطباء). نجم . (اقرب الموارد). ستاره . ج، کواکب . (فرهنگ فارسی معین ). ستاره ٔ بزرگ . ستاره . اختر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : فلمّا جن علیه اللیل رَءا کوکباً قال هذا ربی فلمّا افل قال لااحب الأَفلین . (قرآن ٧٦/٦). اذِ قال یوسف لاِ َٔبیه یا اءَبت اًِنی رأیت احدعشر کوکباً والشمس و القمر رأیتهم لی ساجدین . (قرآن ٤/١٢). اﷲ نور السموات و الأَرض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح المصباح فی زجاجة الزجاجة کانها کوکب دری یوقد من شجرةمبارکة زیتونة لاشرقیة و لاغربیة ... (قرآن ٣٥/٢٤). چشمه ٔ آفتاب و زهره و ماه تیر و برجیس و کوکب بهرام . خسروی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). الاتا همی بتابد بر چرخ کوکبی الا تا همی بماند بر خاک پیکری . عنصری (از یادداشت ایضاً). گر نیی کوکب چرا پیدا نگردی جز به شب ور نیی عاشق چرا گریی همی بر خویشتن . منوچهری . کوکبی آری ولیکن آسمان توست موم عاشقی آری ولیکن هست معشوقت لگن . منوچهری . مسعود شاه نامی و تا سعد کوکب است با طالع تو کوکب مسعود یار باد. مسعودسعد. بیدقی مدح شاه می گوید کوکبی وصف ماه می گوید. خاقانی . درج بی گوهر روشن به چه کار برج بی کوکب رخشان چه کنم . خاقانی . کوکب ناهید باد بر در تو پرده دار چشمه ٔ خورشید باد بر سر تو سایبان . خاقانی . هر یک کوکبی بود در سماء سیادت و بدری بر افق سعادت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ١٧٩). برج طالعش از نور کوکب او متلألی گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٨٤). ز شش کوکبه صف برآراستی ز هر کوکبی یاریی خواستی . نظامی . شنیدستم که هرکوکب جهانی است جداگانه زمین و آسمانی است . نظامی . از بدی چشم تو کوکب نرست کوکبه ٔ مهد کواکب شکست . نظامی (مخزن الاسرار چ وحید ص ١١٢). چو آن کوکب از برج خود شد روان تویی کوکبه دار آن خسروان . نظامی . کوکب چرخ همچو کوکب کفش می دهد بوسه بر کف پایت . کمال اسماعیل (از آنندراج ). کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم . حافظ. گر زمین را تیرگی گیرد فرونبود عجب کوکب بخت علی از آسمان افتاده است . علی خراسانی (از آنندراج ). - کوکب الکتیبة ؛ درخش آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). درخش سواران . (ناظم الاطباء). - کوکب ثابت ؛ گران رو ستاره . (ناظم الاطباء). - کوکب سعادت بخش ؛ کوکب سعد : گرچه هر کوکبی سعادت بخش بر گذر دیده ام ز طالع خویش . خاقانی . رجوع به ترکیب بعد شود. - کوکب سعد ؛ (اصطلاح نجوم ) ستاره ای که به عقیده ٔ احکامیان موجب سعادت می شود. (از فرهنگ فارسی معین ) : و طلوع کوکب سعد از افق مطالعم روی نمود. (المعجم از فرهنگ فارسی معین ). - کوکب سیار ؛ گردان ستاره که الوا نیز گویند. (ناظم الاطباء) : عزیز آن کس باشد که کردگار جهان کند عزیزش بی سیر کوکب سیار. ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٢٧٨). - کوکب سیاره ؛ کوکب سیار. رجوع به ترکیب قبل شود : وندر جهان ستوده بدو شهره دانا بسان کوکب سیاره . ناصرخسرو. - کوکب صبح ؛ (اصطلاح تصوف ) در اصطلاح صوفیه، اول چیزی که ظاهر می شود از تجلیات الهی و گاه اطلاق کرده شود بر سالکی که متحقق بود به مظهریت نفس کلی . (کشاف اصطلاحات الفنون ). - کوکب مسعود ؛ کوکب سعد. کوکب سعادت بخش : مسعود شاه نامی و تا سعد کوکب است با طالع تو کوکب مسعود یار باد. مسعودسعد. رجوع به ترکیب کوکب سعد شود. - کوکب نحس ؛ (اصطلاح نجوم ) ستاره ای که به عقیده ٔ احکامیان موجب نحوست می شود. (از فرهنگ فارسی معین ). - یوم ذوکوکب ؛ روز نیک سخت . (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ مجازاً قطره ٔ اشک . (کلیات شمس چ فروزانفر ج ٧ از فرهنگ نوادر لغات ) : دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته من با اجل آمیخته در نیستی پرنده ام . مولوی (کلیات شمس ایضاً). ریزم ز مژه کوکب، بی ماه رخت شبها تاریک شبی دارم با این همه کوکبها. جامی . ◄ ماه . (ترجمان القرآن ). ◄ خورشید. (ترجمان القرآن ). ◄ میخ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). میخ و وتد. (ناظم الاطباء). مسمار. (اقرب الموارد). ◄ ستاره مانندی خرد که حاصل شده است از میخهای ته کفش . (ناظم الاطباء). - کوکب کفش ؛ میخ کفش و در اصطلاحات الشعرا مرادف گل کفش . (آنندراج ). میخ کفش . گل کفش . (از فرهنگ فارسی معین ) : کوکب چرخ همچو کوکب کفش میدهد بوسه بر کف پایت . کمال اسماعیل (از آنندراج ). ◄ هر چیز درخشنده ٔ مدورشکل . (ناظم الاطباء). ◄ صورتی از زر و سیم و جواهر که بر کمربند و قبضه ٔ کارد و شمشیر و ترکش و جز آن کنند. آنچه از زر و سیم به صورت ستاره ای بر قبضه ٔشمشیر و کمان و ترکش نشانند. گل میخ طلا و نقره . آنچه درنشانند از جواهر ثمینه بر کمر و ترکش و کمان دان وچیزهای دیگر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : گر کوکب ترکشت ریخته شد من دیده به ترکشت برنشانم . عماره (از یادداشت ایضاً). نهادند یک خانه خوانهای ساج همه کوکبش زر و پیکر ز عاج . فردوسی . کوکب ترکش کنند از گوهر تاج ملوک وز شکسته دست بت بر دست بت رویان سوار. فرخی یکی پیکر بسان ماهی شیم پشیزه بر تنش چون کوکب سیم . (ویس و رامین از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). می جست همچو تیر و دو چشمش همی نمود مانند کوکب سپر از روی چون سپر. مسعودسعد. مه سپر کرده و شب ماه سپر به سپر برزده کوکب چه خوش است . خاقانی . ◄ تیغ. (منتهی الارب ) (آنندراج ). شمشیر. (ناظم الاطباء). سیف . (اقرب الموارد). ◄ شکوفه ٔ مرغزار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شکوفه ٔ باغ . کقوله : یضاحک الشمس منها کوکب شرق . (از اقرب الموارد). ◄ درخش آهن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). درخش آهن و شمشیر. (ناظم الاطباء). درخشیدن آهن و افروختن آن . (از اقرب الموارد). ◄ شبنم که بر گیاه افتد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). قطراتی از شبنم که شبانگاه بر گیاه نشیند و چون ستارگان نماید. (از اقرب الموارد). ◄ چشمه ٔ چاه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). الکوکب من البئر؛ چشمه ٔ چاه که آب از آن برجوشد. (از اقرب الموارد). ◄ آب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) ◄ زندان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). محبس . (اقرب الموارد). ◄ سختی گرما. ◄ خطه ای از زمین که رنگش مخالف آن زمین باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ گیاه دراز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آنچه بلند گردد از گیاه . (از اقرب الموارد). ◄ سپیدی در سیاهه ٔ چشم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سپیدی چشم . (ناظم الاطباء). نقطه ای سفید که در چشم پدید آید. (از اقرب الموارد). نقطه ٔ سپید که بر سیاهه ٔ چشم افتد. نقطه ٔ سپید که بر مردمک چشم پدید آید و از دیدن بازدارد. غبار. تورک، ج، کواکب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ حدقه ٔ چشم . (ناظم الاطباء). ◄ طلق از ادویه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ازاقرب الموارد) . طلق . (ناظم الاطباء). ◄ نوعی از سماروغ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). سماروغ و غارچ . (ناظم الاطباء). ◄ کوه . (از اقرب الموارد). ◄ مهتر قوم و دلاور آنها. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سید و رئیس قوم . دلاور قوم . (ناظم الاطباء). سید قوم و فارس ایشان . (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) بزرگ از هر چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ مرد باساز و برگ . (منتهی الارب ). مرد با ساز و برگ . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ مرد با سلاح . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از آنندراج ). ◄ کودک نزدیک بلوغ رسیده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). غلام مراهق . هنگامی که کودک ببالید و چهره اش زیبا شد، گویند:«غلام کوکب ممتلی »، همان گونه که وی را بدر گویند. (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) قسمی گل زینتی .(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گیاهی است از تیره ٔ مرکبان و از دسته ٔ آفتابیها که دارای نهنج بزرگی است و برگهای متقابل دارد. ریشه اش غده ای افشان و محتوی ذخایر اینولین فراوان است (نظیر غده های سیب زمینی ترشی ) این گیاه را به جهت گلهای زیبایی که دارد در باغها به عنوان زینتی می کارند . گلهای کوکب درشت و پرپر و به رنگهای ارغوانی، زرد، سفید، قرمز یا بنفش می باشند. دهلیه . دالیا. کوکب معمولی . کوکب باغی . توضیح اینکه چند قسم از این گل در زمان ناصرالدین شاه در ایران متداول گردید. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ ظاهراً نوعی طعام بوده است : [ کوکب ] طعامی است و آن چنان است که بگیرند قفیزی برنج و قفیزی نخود و قفیزی باقلی یا غیر آن و همه را بکوبند و بپزند و آن را مثلثه نیز نامند. (مکارم الاخلاق طبرسی ص ٨٤، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).