کپ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کپ . [ ک ُ ] (اِ) دهن باشد و به عربی فم گویند. (برهان ). دهان . (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). فم . (فرهنگ فارسی معین ) : من دهان پیش توکنم پر باد تا زنی بر کپم تو زابگرا. رودکی . گفتم آن زلف و کپت گیرم در دست بگفت ارفع الدرهم خذ منه عناقیدرطب . سنائی . از لجاج خویشتن بنشسته ای اندرین پستی لپ و کپ بسته ای . مولوی . ◄ بیرون و اندرون دهن را نیز گفته اند چه درهر جا که «برکپ » نویسند اراده ٔ بیرون دهن باشد و هرجا که «درکپ » نویسند مراد اندرون دهن و معرب آن قب باشد. (برهان ) (از آنندراج ) . لپ یعنی طرف درون دهان . (از آنندراج ). قنب (در تداول مردم قزوین ). و رجوع به گپ شود.
کپ . [ ک ُ ] (اِ) نامی که در رودسر و دیلمان لاهیجان به زیرفون دهند. (یادداشت مؤلف ). یکی ازگونه های زیزفون که در جنگلهای سواحل بحر خزر فراوان می روید. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به زیرفون شود.
کپ . [ ک ُ ] (اِ) به زبان شیرازی قرابه ٔ بزرگ شیشه ای را گویند و کوچک را کبچه گویند. (آنندراج ). قسمی شیشه ٔ بسیار بزرگ برای شراب و سرکه وآب غوره و امثال آن . شیشه های بزرگ قرابه بخصوص پوشال گرفته . (یادداشت مؤلف ). شیشه ٔ ته پهن و دهان باریک که در آن شراب و سرکه و سرکنگبین و نظایر آن ریزند. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمالزاده ). ◄ در تداول مردم قزوین خمره . قسمی خمره . (یادداشت مؤلف ).