کچل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کچل . [ ک ُ چ َ / ک َ چ َ ] (اِ) بمعنی کچک و آن جانوری باشد که مشک آب را پاره کند. (از برهان ). جانور مشک در. کچل و کچر یکی تصحیف است . (از آنندراج ). رجوع به کچل شود. ◄ (ص ) آدمی و حیوانی را نیز گفته اند که پایهای او کجواج باشد یعنی راست و درست نباشد. (برهان ). آدم و حیوانی که پای او کژ است . (از آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ پایمال . کوفته . (فرهنگ فارسی معین ) : از چل چل تو پای من زار شدکچل من خود نمی چلم تو اگر میچلی بچل . امیرخسرو (از جهانگیری ).
کچل . [ ک َ چ َ ] (ص ) شخصی را گویند که سر او موی نداشته باشد و زخم یا داغهای زخم داشته باشد و او را به عربی اقرع خوانند. (برهان ). بمعنی کل است که در سر مو ندارد. (آنندراج ) : زین کچول و کچل سری چندند که به ریش جهان همی خندند. اوحدی . - کچل شدن چمن و یا جامه ٔ پرزدار یا قالی ؛ آن است که جای بجای پرز و خواب یا سبزه ٔ آن رفته باشد و لکه به لکه بجای مانده باشد. - کچل کردن کسی را ؛ از کثرت تکرارِ خواهش او را به ستوه آوردن . (یادداشت مؤلف ). - امثال : کچل مشو، همه کچل بخت ندارد . (امثال و حکم ). کچل چه گفت وای سرم ؛ نظیر:هرچه دیه گوید از درد گیه گوید. (امثال و حکم ). کچل و کدو لعنت به هر دو . (امثال و حکم ). رجوع به کچلی شود.
کچل . [ ک َ چ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مهربان بخش کبودرآهنگ شهرستان همدان . تپه ماهور و سردسیر. سکنه ٢٣٥ تن . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).