کژ کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کژ کردن . [ ک َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تعویج . (دهار). منحنی کردن . پیچیدن . کج کردن . (ناظم الاطباء). ناراست کردن . پیچان کردن : بشنو پند بدین اندر و بر حق بایست خویشتن کژ مکن و خیره چو آهو مگراز. ناصرخسرو. ◄ بجانبی متمایل ساختن . میل دادن بسویی : اکفاد، کژ کردن خنور را تا آنچه در وی باشد بریزد. (منتهی الارب ). اصغاء، کژ کردن خنور را بوقت ریختن . (منتهی الارب ). - کژ کردن دهن ؛ بقصد ریشخند و استهزا، شکل کج بدهان دادن : آن دهن کژ کرد و از تسخر بخواند نام احمد را دهانش کژ بماند. مولوی .