کژمژ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کژمژ. [ ک َ م َ ] (ص مرکب، از اتباع ) (کژ=کج و مژ مهمل آن است چون دندان کژمژ) (از آنندراج ).کج . ناراست . پیچیده . غیر مرتب . (ناظم الاطباء). در تداول کج و کوله . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : از لبم باد خزان خیزد که از تأثیر عشق چون از آن دندان کژمژ خوش بخندد چون بهار. سنائی . من ار باشم ار نه سگ آستانت زهندوی کژمژ سخن در نماند. خاقانی . اینک مبارک حسن کژمژ قبیح آنک سراج بارک و آن بوالعلای خاک . خاقانی . کژمژی را خریطه بگشایم خنده ای در نشاطش افزایم . نظامی . آن یکی میگفت دنبالش کژست و آن یکی میگفت پشتش کژمژست . مولوی . بنگر بدان درخش کز ابر کبودفام برجست و روی ابر بناخن همی شخود چون کودکی صغیر که با خامه ٔ طلا کژمژ خطی کشد به یکی صفحه ٔ کبود. ملک الشعراء بهار.