کژه گوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کژه گوی . [ ک َژْ ژَ / ژِ ] (نف مرکب ) کژه گوینده . کژه گو. آنکه سخن به کژی گوید. دروغزن . کج گوی . ناراست گوی : بدانست خسرو که آن کژه گوی همان آب خون اندر آرد بجوی . فردوسی . رجوع به کژگوی شود.
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کژه گوی . [ ک َژْ ژَ / ژِ ] (نف مرکب ) کژه گوینده . کژه گو. آنکه سخن به کژی گوید. دروغزن . کج گوی . ناراست گوی : بدانست خسرو که آن کژه گوی همان آب خون اندر آرد بجوی . فردوسی . رجوع به کژگوی شود.