کژی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کژی . [ ک َ / ک َژْ ژی ] (حامص ) ناراستی . کجی . عوج . اعوجاج . (منتهی الارب ). مقابل استقامت . حُجنَة. حَجَن . مقابل راستی . انحناء. (ناظم الاطباء). تکلی . ناراستی اعم از پیچش یا میل و خمیدگی به سویی در اشیاء ثابت یا ناثابت بهنگام حرکت خواه به چپ یا به راست و خواه به پیش یا به پس و خواه به بالا و یا به پائین : حال با کژ کمان راست کند کار جهان راستی تیرش کژی کند اندر جگرا. شاکر بخاری . درختی که خردک بود باغبان بگردانداو را چو خواهد چنان چو گردد کلان باز نتواندش که از کژی و خم بگرداندش . ابوشکور. رویت به راه شگنان ماند همی درست باشد هزار کژی باشد هزار خم . منجیک . بفرمود تا رفت پیشش هجیر بدو گفت کژی نیاید ز تیر. فردوسی . دوستی با دشمنان دینت زیان داشت بام برین کژ شود ز کژی بنلاد. ناصرخسرو. گل ز کژی خار در آغوش یافت نیشکر از راستی آن نوش یافت . نظامی . رجوع به کژ شود. ◄ انحراف . دروغ . کذب . حیله . نیرنگ . تقلب . (فهرست شاهنامه ٔ ولف ). ناراستی : یکی دفتری سازم از راستی که نپذیرد آن کژی و کاستی . فردوسی . بداد و ستد در کند راستی ببندد در کژی و کاستی . فردوسی . بپروردشان از ره بدخویی بیاموختشان کژی و جادویی . فردوسی . بیاموخته کژی و جادویی بدانسته هم چینی و پهلوی . فردوسی . سزد گر هر آن کس که دارد خرد به کژی و ناراستی ننگرد. فردوسی . خداوندهستی و هم راستی نخواهد ز تو کژی و کاستی . فردوسی . به کژی ترا راه تاریکتر سوی راستی راه باریکتر. فردوسی . ز کژی گریزان شود راستی پدید آید از هر سویی کاستی . فردوسی . هرگز از من کژی و خیانتی نیامده است . (تاریخ بیهقی ). اگر چه پرستی ورا بیشمار بر او بر مکن ناز و کژی میار. (گرشاسب نامه ). چو از تو بود کژی و بی رهی گناه از چه بر چرخ گردان نهی . اسدی . گر از راست کژی نباید که آید چرا هست کرده مصور مصور. ناصرخسرو. دل زبهر چه در کژی بستی راستی پیشه کن ز غم رستی . سنائی . گر جمله کژی است در جهان راست کجاست ور جمله بدی است از فلک نیک از کیست . خاقانی . کژی در طبیعت ایشان سرشته است و کذب و نفاق و زور و شقاق باطینت ایشان آمیخته . (سندبادنامه ص ٢١١). بکوش ابن یمین دوستی بدست آور که دشمنان سوی یک تن به صد کژی نگرند. ابن یمین . ◄ بیداد. ستم . مقابل داد : یکی پند آن شاه یاد آورم ز کژی روان سوی داد آورم . فردوسی . ابا داد باشید و یزدان پرست بشسته ز بیداد و کژی دو دست . فردوسی . لئیمی و کژی ز بیچارگیست ز بیدادگربر بباید گریست . فردوسی . رجوع به کژ شود.