کین توختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کین توختن . [ تو ت َ ] (مص مرکب ) انتقام کشیدن . (فرهنگ فارسی معین ). انتقامجویی کردن : نخواهی دبیری تو آموختن ز دشمن نخواهی تو کین توختن . فردوسی . متوز کین، عدو را به روزگار سپار که روزگار به تعجیل از او بتوزد کین . امیرمعزی (از آنندراج ). مرغان ... عزیمت بر توختن کین مصمم گردانیدند. (کلیله و دمنه ). زمانه باد ز اعدای دولتت کین توز که تا به دولت تو کین محنتم توزم . سوزنی . لشکر بسیاری بر او جمع شد از غزنه و قندهار و گرمسیر و جبال غور و بعد از یک سال ملک غور... به کین توختن خروج کرد... (سلجوقنامه ٔ ظهیری ص ٤٧). رجوع به مدخل بعد شود.