کین جستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کین جستن . [ ج ُ ت َ ] (مص مرکب ) با دشمنان به جنگ برخاستن . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جنگ آوردن : به آورد هر دو برآویختند همی خاک بر اختران ریختند فراوان ز هر گونه جستند کین نه این زآن سته شد نه نیز آن از این . فردوسی . ◄ انتقام کشیدن . انتقامجویی کردن : به زر مهر دادش یکی بدگهر که کین پدر زو بجوید مگر. فردوسی . ببرّی سر بیگناهان ز کین ندانی که جوید جهان از تو کین . فردوسی . یکی آنکه گفتی که کین نیا بجستم من از چاره و کیمیا. فردوسی . به دست خویش قضا را به سوی خویش کشید هر آنکه جوید از آن شاه کینه جویان کین . فرخی . کین نجویم که خود دراز شود طعنه شان خود به عکس بازشود. خاقانی . به کین جستن مرده ٔ ناپدید سر زندگان را نشاید برید. (از العراضه ).