گاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گاری . (ص ) چیزبیمدار و ناپاینده و بی ثبات را گویند. (آنندراج ) (برهان قاطع) (جهانگیری ). فانی . ناپایدار : دنیا همه در غرور دارد یاری بس غره مشو ز روزگار گاری . (از جهانگیری بدون ذکر نام شاعر). رجوع به حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین شود.
گاری . (پسوند) مرکب از «گار» مزید مؤخر + «ی » حاصل مصدر. این کلمه به آخر اسم معنی و ریشه ٔ فعل پیوندد و حاصل مصدر یایی سازد: سازگاری : به هر چش رسد سازگاری کند فلک بر ستیزنده خواری کند. نظامی . ز هر طعمه ای خوشگواریش بین حلاوت مبین سازگاریش بین . نظامی . سر سازگاری ندارد سپهر کمر بسته بر کینه ٔ ماه و مهر. نظامی . که هر کشتئی کو بدینجا رسید ازین بندگه رستگاری ندید. نظامی . ◄ در آخر صفت درآید و حاصل مصدریایی سازد. ناسازگاری : جوانی ز ناسازگاری جفت بر پیرمردی بنالید و گفت . (بوستان ). ◄ در آخر مصدر مرخم (معادل سوم شخص مفرد ماضی ) درآیدو حاصل مصدر یایی سازد. - پذرفتگاری : ملکزاده با او بهم داد دست بپذرفتگاری بر آن عهد بست . نظامی . - رستگاری : در دوچیز است رستگاری مرد آنکه بسیار داد و اندک خورد. نظامی . ز دولت به هر کار یاریش باد گذر بر ره رستگاریش باد. نظامی . به کمندی درم که ممکن نیست رستگاری بالامان گفتن . سعدی . - خواستگاری . ◄ در آخراسم معنی درآید و حاصل مصدر یایی سازد: - ستمگاری : جهانی که با اینچنین خواریست نه در خورد چندین ستمگاریست . نظامی . چهارسال است کز ستمگاری داردم بیگنه بدین خواری . نظامی .
گاری . (هندی، اِ) قسمی دستگاه حمل باچرخ که اسب آن را کشد. ارابه ای که با اسب کشیده شود. این لفظ هندی است و در هندی بمعنی مطلق گردون است و در قرن اخیر داخل فارسی شده . (فرهنگ نظام از برهان قاطع چ معین ). رجوع به ارابه، عرابه و عراده شود.