گاز گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گاز گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) به دندان گرفتن . گزیدن به دندان که به دریدن نرسد. دندان گرفتن . ضَرس ؛ گزیدن . تضریس ؛ گزیدن به دندان . عض ّ و عضیض ؛ گزیدن یا به زبان گرفتن . اعضاض ؛ گزانیدن . تعضیض ؛ بسیار گزیدن لب از خشم و نیک گزیدن . (منتهی الارب ). نیب، تنییب ؛ به دندان گزیدن تیر را تا سختی چوب آن معلوم گردد و به دندان نشان کردن در آن . (منتهی الارب ) : چو آگاه شد زآن سخنها گراز تو گفتی کسی دل گرفتش به گاز. فردوسی . ببردند آن صاع و گفتند راز سر انگشت خود را گرفته بگاز. شمسی (یوسف و زلیخا). گر قناعت کنی به شکر و قند گاز میگیر و بوسه در می بند. نظامی . تا بود در تو ساکنی بر جای زلف کش گازگیر و بوسه ربای . نظامی .