گاشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گاشتن . [ ت َ ] (مص ) متعدی گشتن . ابا کردن . گردانیدن . (برهان ). گرداندن . گشتن : به آوردگه رفت و نیزه بگاشت چولختی بگردید و باره بداشت . دقیقی . ترا پاک یزدان بر آن برگماشت . بد او ز ایران و توران بگاشت . فردوسی . بدین گونه گفتند پیر و جوان جز از رستم نامور پهلوان . که رستم همی ز آشتی سر بگاشت ز درد سیاوش به دل کینه داشت . فردوسی . همه پشت بر تاجور گاشتند میان سوارانش بگذاشتند. فردوسی . سواری چو من پای بر زین نگاشت کسی تیغ و کوپال من برنداشت . فردوسی . گزند و بلای تو از من بگاشت که با من زمانه یکی راز داشت . فردوسی . گرفتش دم اسب و برجای داشت ز بالای سر چون فلاخن بگاشت . اسدی طوسی . ◄ این کلمه با مزید مقدم «بر» آید و معنی برگرداندن و برگشتن دهد. رجوع به برگاشتن شود : یکی راکه بد نامش ایزدگشسب کز آتش نه برگاشتی در تک اسب . فردوسی . یکایک چو از جنگ برگاشت روی پی اندرگرفتم رسیدم بدوی . فردوسی . ◄ با مزید مقدم (پیشوند) «فرو» آید و معنی پائین انداختن و پائین آمدن دهد : از آن کوه غلطان فروگاشتند مرآن خفته را کشته پنداشتند. فردوسی . رجوع به فروگاشتن شود.