گاله
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) غایط.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ یا لِ) (ص.) دور؛ مق. نزدیک.
(~.) (اِ.) غایط.
(~.) (پس.) پسوند دال بر تصغیر است: پر گاله.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
گاله . [ ل َ / ل ِ ] (ص ) دور که در مقابل نزدیک باشد. (برهان ). رجوع به گالیدن شود. ◄ (اِ) جوال دو سویه که بر پشت خر و دیگر ستور گسترند و در هر دو جوال خاک و کوت و سنگ و یا سبزی و میوه بار کنند. خور که از میان بر پشت خر و جز آن دو تا شود نیمی بیک سو و نیم بسوی دیگر افتد و در آن سبزی یا خیار یا گرمک و هندوانه و خربزه کنند. خورجین سخت بزرگ . و رجوع به جوال و باله شود : چو آن تخت و آن گاله ٔ ساوه شاه به دست آمدت برنهادی کلاه . فردوسی . دوستی گر پی پیاله کنند ز پی دنبه پوست گاله کنند سنائی . طبری آن، گوآل، مازندرانی کنونی، جوآل، گوآل، گال، غال سلطان آباد، گوآلا. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). گلپایگانی، جوآل و گوآل است . معرب آن جوالق . - امثال : خاشاک به گاله ارزانی، شنبه به یهود . دهنش مثل یک گاله است . (رجوع به امثال و حکم دهخدا شود). ◄ پنبه ٔ برزده و حلاجی کرده که بجهت رشتن مهیا کنند. (برهان ). لوله های پنبه برای ریشتن . (لغت محلی گناباد خراسان ). عمیتة؛ یک نواله از پشم و صوف حلقه کردن . (منتهی الارب ). ◄ غائط. (لغت فرس اسدی در لغت سگاله ). ◄ (پسوند) غاله . مزید مؤخر تصغیر است : داسگاله . پرگاله . دست گاله . پوست گاله .