گام گذاردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا (نسخه SQL)
گام گذاردن . [ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) قدم گذاشتن . قدم برداشتن . گام نهادن : درفش منوچهر چون دید سام پیاده شد از اسب و بگذارد گام . فردوسی . به مغرب میتواند رفت در یک روز از مشرق گذارد هر که چون خورشید گام آهسته آهسته . صائب . ◄ آغاز کردن . اقدام کردن : پرستیده شد سوی دستان سام پیاده شد از اسب و بگذارد گام . فردوسی .