گدای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گدای . [ گ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ساری سوباسار بخش پلدشت شهرستان ماکو، ٣٣هزارگزی جنوب باختری پلدشت و ٣هزارگزی جنوب راه شوسه ٔ پلدشت به ماکو. جلگه، معتدل مالاریائی و سکنه ٔ آن ٢٦٩ تن . آب آن از ساری سو و زنکمار. محصول آن غلات، پنبه، توتون، حبوبات و کنجد. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی جوراب بافی است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
گدای . [ گ َ / گ ِ ] (ص، اِ) گدا. ساسان . (دهار) (برهان ). مسکین : از سلیمان و مور و پای ملخ یاد کن آنچه این گدای آرد. انوری . سلطان سعادت آنچنان نیست کاندیشه ٔ هر گدای دارد. خاقانی . بروای گدای مسکین در دیگری طلب کن که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی . سعدی . رجوع به گدا شود.