گذار کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گذار کردن . [ گ ُ ک َ دَ] (مص مرکب ) عبور کردن . گذشتن . رد شدن : بگفتند کای پهلو نامدار نشاید از این جای کردن گذار. فردوسی . نهادند بر دشت هیزم دو کوه جهانی نظاره شده همگروه گذر بود چندانکه جنگی سوار میانش بتنگی بکردی گذار. فردوسی . به بیرون برو نیک جایی بدار که آنجا کند شاه یوسف گذار. شمسی (یوسف و زلیخا). بلی شیر اندر وی گذار کرد، اما هیچ زیان نکرد. (سندبادنامه ص ٢٦٣). دنیاکه جسر آخرتش خواند مصطفی جای نشست نیست بباید گذار کرد. سعدی . خونم بریز و بر سر خاکم گذار کن کآن رنج و سختیم همه پیش اندکی شود. سعدی (طیبات ). ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی اسباب جمع داری و کاری نمیکنی مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا بر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی . حافظ. گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین که ازتطاول زلفت چه سوگوارانند. حافظ. ◄ گذاره کردن . رد شدن . نفوذ کردن چنانکه تیر یا سوزن : همان تیر ژوبین زهرآبدار که بر آهنین کوه کردی گذار. فردوسی . سر نیزه بر سپر آمد و از سپر درگذشت و از سینه ٔ ترک گذار کرد. (اسکندرنامه نسخه ٔ نفیسی ). دگر باره چون سوزن آبدار همی کرده مویش ز جامه گذار. شمسی (یوسف وزلیخا). ◄ گذر کردن بر کسی . نزد او رفتن . او را دیدار کردن . ملاقات نمودن : هم اینجا بمانم بر شهریار کنم گهگهی بر برادر گذار. شمسی (یوسف و زلیخا). پس از مدتی کرد بر من گذار که میدانیم گفتمش زینهار. سعدی (بوستان ). ور ترا با خاکساری سر به صحبت برنیاید بر سر راهت بیفتم تا کنی بر من گذاری . سعدی (خواتیم ). - گذار کردن از چیزی ؛ از آن برتر و فراتر رفتن : ز گردون چنان کرد جاهش گذار کز او نیست برتر بجز کردگار. اسدی .