گذار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گذار. [ گ ُ ] (اِمص ) ریشه ٔ فعل گذاردن . گذاشتن . ◄ عبور. مرور. گذشتن : هم به چنبر گذار خواهد بود این رسن را اگرچه هست دراز. رودکی . اگر خود بهشتی وگر دوزخی است گذارش سوی چینود پل بود. اورمزدی . یکی کوه بینی در آن مرغزار که کرکس نیابد بر او بس گذار. فردوسی . اگر شهریاری وگر هوشیار تو اندر گذاری و او پایدار. فردوسی . همی تا بگرددفلک چرخ وار بود اندرو مشتری را گذار. فردوسی . برآمد ز هر سوی در رستخیز ندیدند جای گذار و گریز. فردوسی . با دولتی است باقی و با نعمتی تمام با همتی که وهم نیارد بر او گذار. فرخی . بدانی که انگیزش است و شمار همیدون به پول چنیود گذار. اسدی . چو پولی است این مرگ کانجام کار بر این پول دارند یکسر گذار. اسدی . بینی آن باد که گویی دم یارستی یاش بر تبت و خرخیزگذارستی . ناصرخسرو. آن عجابیها که آن جایگاه است بینم آنگه از آن جانب بازگویم و گذار ما، هم بر تو باشد. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ سعید نفیسی ). و گذار او بر در باغ بود و شاه بر در باغ ایستاده بود. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ سعید نفیسی ). هرگه که باد بر تو وزد گویم ای عجب قلزم به جنبش آمد و جوید همی گذار. خاقانی . از این سیلگاهم چنان ده گذار که پل نشکند بر من از رودبار. نظامی . دی در گذار بود و سوی ما نظر نکرد بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر. حافظ. گذار بر ظلمات است خضر راهی کو مباد کآتش محرومی آب ما ببرد. حافظ. گذار عارف و عامی به دار می افتاد اگر برای مجازات چوب داری بود. ؟ (امثال وحکم دهخدا). ◄ (اِ) معبر. گذرگاه : ای حقه ی ْ نابسوده مروارید اژدها بر گذار تو به کمی . خسروی . گذارش پر از نره دیوان جنگ همه رزم را ساخته چون پلنگ . فردوسی . همیشه گذار سواران بود ز دیوان شه کارداران بود. فردوسی . چو ابر آمد تو با بارانش مستیز بزودی از گذار سیل بگریز. (ویس و رامین ). تو بودی بند و داس دامدارم نهادی دام و داست بر گذارم . (ویس و رامین ). به پول چنیود که چون تیغ تیز گذار است وهم نامه و رستخیز. اسدی (گرشاسب نامه ). ◄ (اِمص ) تجاوز کردن و سر پیچیدن : بدو گفت قیصر که ای شهریار ز فرمان یزدان که یابد گذار؟ فردوسی . ز دیو ایمنی وز فرشته نوید زدوزخ گذار و به فردوس امید. اسدی (گرشاسب نامه چ یغمایی ص ٣). ◄ برش : مبین نرمی پشت شمشیر تیز گذارش نگر گاه خشم و ستیز. اسدی . - آهن گذار ؛ گذرنده ٔ از آهن . از آهن عبورکننده . آهن سوراخ کن : مرا تیر و پیکان آهن گذار همی بر برهنه نیاید به کار. فردوسی . شماره سپاه [ افراسیاب ] آمدش صدهزار همه شیرمردان آهن گذار. فردوسی . رجوع به مدخل آهن گذار در ردیف خود شود. - جوشن گذار ؛ جوشن خای و جوشن گسل : بزد اسب با نامداران هزار ابا نیزه و تیر جوشن گذار. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ٣٨٠). پیاده صفی از پس نیزه دار سپردار با تیر جوشن گذار. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ١٢٨). - خنجرگذار ؛ جنگی که با خنجر جنگ کند. دلیر : ز بس نیزه و تیغ زهر آبدار همی تیره بد چشم خنجرگذار. فردوسی . به برسام فرموده تا ده هزار نبرده سواران خنجرگذار. فردوسی . ز گرشاسب تا نیرم نامدار سپهدار بودند و خنجرگذار. فردوسی . چنین گفت کای نامداران من دلیران و خنجرگذاران من . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ١٢٢٠). آهنین رُمحش چو آید بر دِل پولادپوش نه منی تیغش چو آید بر سر خنجرگذار. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٢٨). - دل گذار ؛ گذرنده از دل : مرا خنجر چو ابر زهربار است ترا غمزه چو تیر دل گذار است . (ویس و رامین ). - ره گذار ؛ رهگذر. گذرگاه : دانی کدام خاک برورشک میبرم آن خاک نیکبخت که در رهگذار اوست . سعدی (بدایع). - کوه گذار ؛ کوه سپرنده : در زمانه ز گفته های من است شعر هامون نورد و کوه گذار. مسعودسعد. - نیزه گذار ؛ نیزه دار که با نیزه جنگ کند : چو طوس و چو گودرز نیزه گذار چو گرگین و چون گیو گرد سوار. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ٤٢٢). کدام است مرد از شما نامدار جهان دیده و گرد و نیزه گذار. فردوسی . ترکیب ها: - آسان گذار . انجیره گذار. خانه گذار. خطگذار. خطی گذار. دریاگذار. راه گذار. روزگذار. سندان گذار. سندان سینه گذار. فروگذار. فروگذار کردن . قانون گذار. گاوگذار (بسفر). گوش گذار. لشکرگذار. مین گذار. نامه گذار. واگذار. واگذار کردن . ورگذار. هامون گذار. رجوع به این مدخل ها در ردیف خود شود.