گذر داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گذر داشتن . [ گ ُ ذَ ت َ ] (مص مرکب ) معبر داشتن . راه داشتن . عبور کردن : گذری داشتم به کویی و نظری به ماهرویی . (گلستان ). دریغ پای که بر خاک مینهد معشوق چرانه بر سر و بر چشم ما گذر دارد. سعدی (بدایع).
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گذر داشتن . [ گ ُ ذَ ت َ ] (مص مرکب ) معبر داشتن . راه داشتن . عبور کردن : گذری داشتم به کویی و نظری به ماهرویی . (گلستان ). دریغ پای که بر خاک مینهد معشوق چرانه بر سر و بر چشم ما گذر دارد. سعدی (بدایع).