گذرانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گذرانیدن . [ گ ُ ذَ دَ ] (مص ) عبور دادن : اجازة؛ گذرانیدن کسی را از جای . اختلال ؛ گذرانیدن در چیزی نیزه را و دوختن به آن . تصعید؛ گذرانیدن چیزی را. اَمَرَّه ُ علی الجسر؛ گذرانید او را بر پل . (منتهی الارب ) : پس حارث بن کلده را بگذرانیدند [ از اسراء پدر ] ....پیغمبرعلیه السلام عاصم بن ثابت را گفت او را بکش . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). گفتی [ حجاج ] حیلت باید کرد تا مگر [ مادر عبداﷲ زبیر ] بر پسرش بتوانند گذرانید تا خود چه گوید. (تاریخ بیهقی ). مرا بر مرکب نشاندند و از آن دو کوه گذرانیدند. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی مؤلف ص ٢٠٨). ◄ طی کردن . بسر آوردن : بشاهی بسی بگذرانیده ام بسانیک و بد در جهان دیده ام . فردوسی . ◄ هضم کردن . تحلیل دادن . تحلیل کردن . گواردن . - از دم شمشیر گذرانیدن ؛ کشتن به شمشیر. - درگذرانیدن ؛ برتر بردن . بالاتر بردن . از اندازه خارج شدن و خارج کردن : قاضی چو سخن بدین غایت رسانید و ز حد قیاس ما اسب مبالغه درگذرانید. (گلستان ). - گذرانیدن شاهد ؛ به گواهی آوردن گواه . گواه آوردن . نشان دادن بینه را. ◄ گذرانیدن کار. امضاء.امر.