گذران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گذران . [ گ ُ ذَ ] (نف ) گذرنده . (آنندراج ). در حال گذشتن . فانی . غیرباقی . گردنده . سپری شونده : دینار دهد نام نکو بازستاند داند که علی حال زمانه گذران است . منوچهری . ای شاه تویی شاه جهان گذران را ایزد بتو داده ست زمین را و زمان را. منوچهری . برخیز و مخور غم جهان گذران خوش باش و دمی به شادکامی گذران در طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت به تو خود نیامدی از دگران . خیام . آید به تو هر پاس خروشی ز خروسی کای غافل بگذار جهان گذران را. سنائی . قاف تا قاف صیت عدل وی است گذران بر لب اولوالالباب . سوزنی . زمانه ٔ گذران بس حقیر و مختصر است از این زمانه ٔ دون برگذر که در گذر است . انوری . مگذران روز سلامت به ملامت حافظ چه توقع ز جهان گذران میداری . حافظ. بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس . حافظ. گوشوار در و لعل ارچه گران دارد گوش دور خوبی گذران است نصیحت بشنو. حافظ. هم در این سال ... از جهان گذران نقل فرمود. (حبیب السیر). نه ز هجران تو غمگین نه ز وصلت شادم که بد و نیک جهان گذران میگذرد. هاتف . ترکیب ها: - بدگذران . خوش گذران . سخت گذران . ◄ (اِمص ) معاش . معیشت : مایه ٔ عیش گذران این خاندان از غله ٔ فلان قریه یا اجاره ٔ فلان ملک بود. با چه گذران میکند. گذران این خانواده از حاصل مزرعه ای کوچک است . گذران ما از اجاره ٔ این چند دکان است .