گذشته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گذشته . [ گ ُ ذَ ت َ / ت ِ ] (ن مف / نف ) ماضی . ماضیه . پیشین . بشده . رفته . وقتی که برفته . زمانی پیش از حال . مقابل آینده . استقبال . آتیه : سالِفَه ؛ ایام گذشته . بارِجَه ؛ شب گذشته . (منتهی الارب ) (دهار) : یکی حال از گذشته دی دگر از مانده ٔ فردا همی گویند پنداری که وخشورند یا کندا. دقیقی . بدین روزگار از چه باشیم شاد گذشته چه بهتر که داریم یاد. فردوسی . هر آن کس که پوزش کند بر گناه تو بپذیر و کین گذشته مخواه . فردوسی . بر ایشان ببخشود بیدار شاه ببخشید یکسر گذشته گناه . فردوسی . پژوهنده ٔ روزگار نخست گذشته سخنها همه بازجست . فردوسی . چنین گفت گردوی کاین خود گذشت گذشته سخن باد باشد به دشت . فردوسی . گذشته سخن یاد دارد خرد به دانش روان را همی پرورد. فردوسی . سفر بسیار کردم راست گفتی سفرهایی همه بی سود و بی ضر بدانم سرزنش کردی روا بود گذشته ست از گذشته یاد ناور. لبیبی . نشست و همی راند بر گل سرشک از این روزگار گذشته به رشک . عنصری . و آنجا که تو بودستی ایام گذشته آنجاست همه ربع طلال و دمن من . منوچهری . مکن یاد از گذشته کار کیهان که کار رفته را دریافت نتوان . (ویس و رامین ). بونصر مشکان به روزگار گذشته در میان پیغامهای من او بوده است . (تاریخ بیهقی ). اختیار آن است که عذر گناهکاران بپذیریم و بگذشته مشغول نشویم . (تاریخ بیهقی ). امیر مسعود... این زن را سخت نیکو داشتی به حرمت خدمتهای گذشته . (تاریخ بیهقی ). بوسعید سهل به روزگار گذشته وی را... خدمتها... کرده بود. (تاریخ بیهقی ). جمله پیش من دویدند بر عادت گذشته و ندانستند که مرا به عذری باز باید گردانید. (تاریخ بیهقی ). بر عادت روزگار گذشته قبای ساخته کرد و دستاری نشابوری . (تاریخ بیهقی ). هرگز نیامده ست و نیاید گذشته باز. ناصرخسرو. ایام بر دو قسمت آینده و گذشته وآن را به وقت حاضر باشد از این جدایی . ناصرخسرو. هرکه بر گذشته تأسف خورد زاهد نبود. (کیمیای سعادت ). گفت دیگر بر گذشته غم مخور چون ز تو بگذشت زآن حسرت مبر. مولوی . بر گذشته حسرت آوردن خطاست بازناید رفته یاد آن هباست . مولوی . بیا که نوبت صلح است و آشتی و عنایت بشرط آنکه نگوئیم از گذشته حکایت . سعدی . یک شب تأمل ایام گذشته میکردم . (گلستان ). ◄ کنایه از کهنه و دیرینه و بدبوی و از مزه رفته . (آنندراج ) : زاهد که ترشرو چو شراب گذشته است در تلخی زبان چو کباب گذشته است هرچند چون کباب کند گریه و سماع از تشنه دور همچو شراب گذشته است . ملا مفید بلخی (از آنندراج ). ◄ پیش افتاده . تفوق یافته . بالاتر. برتر : قیاس کونش چگونه کنم بیا و بگوی ایا گذشته بشعر از بیانی و بوالحر اگر ندانی بندیش تا چگونه بود که سبزه خورده بفاژد بهار گه اشتر. لبیبی . کدام کس بتو ماند که گویمت که چو اویی ز هرچه در نظر آید گذشته ای بنکویی . سعدی (طیبات ). ◄ مرتفعتر. بالاتر : بدو بر یکی قلعه چالاک بود گذشته سرش ز اوج افلاک بود. اسدی . ◄ قدیم . پیشین . متقدم ج، گذشتگان : تاریخها دیده ام بسیار که پیش از من کرده اند پادشاهان گذشته را خدمتکاران ایشان . (تاریخ بیهقی ). بر بنده ای که ... اخبار گذشتگان را بخواند... (تاریخ بیهقی ). ◄ مرده . درگذشته : ای پسر چون من نام خویش در دایره ٔ گذشتگان دیدم مصلحت چنان دیدم که ... (قابوسنامه ). و چون مأمون بگذشتگان پیوست برادر او ابراهیم المعتصم با او بود، به خلافت بر او بیعت کردند. (تاریخ طبرستان ). ◄ طی شده . سپری گردیده . در مورد شهور (ماهها) بمعنی سپری شده از اول ماه : و ابن طباطبا اندرگذشت روز پنجشنبه، سه روز گذشته از رجب . (تاریخ سیستان ). ◄ (ق ) سوای از. صرف نظر از : چنین گفت کاندر جهان شاه کیست گذشته ز من درخورگاه کیست ؟ فردوسی . - از اندازه گذشته ؛ بیش از حد و اندازه : و ما را از متولیان بخواند و از اندازه گذشته بنواخت و به هرات بازفرستاد. (تاریخ بیهقی ). - از خود گذشته ؛ از جان گذشته . کسی که خود را در همه خطرات بیندازد. بی باک . کسی که هیچ نترسد. - برگذشته ؛ عبورکرده : برگذشته زین ده و زآن شهر و در اقلیم دل کعبه ٔجان را به شهر عشق بنیان دیده اند. خاقانی . - گذشته از ؛ پس از. بعد از : بهترین سخنها سخن خداست وز آن گذشته تر سخن مصطفی است . (راحة الصدور راوندی ). - امثال : از گذشته یاد ناورد . برگذشته حسرت آوردن خطاست . بر گذشته ها صلوات ؛ رفت آنچه رفت، گذشته آنچه گذشت . رجوع به امثال وحکم دهخدا شود. حرف گذشته را نباید زد . رجوع به «حرف باید گفته نشود» در امثال و حکم دهخدا شود. گذشته را باز نتوان آورد. (تاریخ بیهقی ). گذشته گذشت . گذشته ها گذشته است . گذشته همین باد باشد به دست . معرف مرد گذشته ٔ مرد است . رجوع به امثال و حکم دهخدا شود.