گرازان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرازان . [ گ ُ ] (نف، ق ) جلوه کنان و خرامان . (برهان ). در حال گرازیدن . رفتنی به تبختر : چون برفتی چنان به نیرو رفتی [ پیغمبر صلوات اﷲ علیه ] که گفتی پای از سنگ برمیگیرد و چنان رفتی که گفتی از فرازی به نشیب همی آید و چنان گرازان رفتی بکش و کندآوری . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). بگشتند گردلب جویبار گرازان و تازان ز بهر شکار. فردوسی . برفتند هر دو گرازان ز جای نهادند سر سوی پرده سرای . فردوسی . خجسته خواجه ٔ والا در آن زیبا نگارستان گرازان روی سنبل ها و تازان زیر عرعرها. منوچهری . بعد از زمانی چون مستبشری و مستظهری گرازان و تازان و حلقه کنان به همان موضع فرودآمد. (راحة الصدور راوندی ). ز خیمه برون آمده خوبرویان گرازان چو طاووس گرد مشارب . (منسوب به برهانی ).