گرانبار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گِ) (ص مر.)<BR>۱- کسی که بار سنگینی بر دوش دارد.<BR>۲- درخت پُر میوه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گِ) (ص مر.) ۱- کسی که بار سنگینی بر دوش دارد. ۲- درخت پُر میوه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرانبار. [ گ ِ ] (ص مرکب ) کسی که بار گران دارد. سنگین بار. آنکه بار او سنگین است : ساز سفرم هست و نوای حضرم هست اسبان سبکبار و ستوران گرانبار. فرخی . کیست که ازبخشش تو نیست گران دخل کیست که از منت تو نیست گرانبار. فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٩٦). همیشه سختی ره بر خرگرانبار است . ظهیر فاریابی . همه گرانبار دو اجر جزیل و دو ثواب جمیل با مساکن خویش رفتندی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چه نیکوزده ست این مثل پیر ده ستور لگدزن گرانبار به . سعدی . چون گرانباران بسختی میروند هم سبکباری و چستی خوشتر است . سعدی . ◄ سنگین . وزین . ثقیل . سنگین وزن : آتش ز روی رفته و باد از سر افتاده در متاع گرانبارش . خاقانی . چنین گویند کاسب بادرفتار سقط شد زیر آن گنج گرانبار. نظامی . ◄ کنایه ازانسان و حیوان آبستن هم هست . (برهان ) (آنندراج ). ◄ چاق . فربه : ترا گوسفندی از آن به بدی که باری، گرانبار و فربه بدی . شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ مکلف . موظف : چرا برآهو و نخجیر روزه نیست و نماز چرا من و تو بدین کارها گرانباریم . ناصرخسرو. ◄ ناراحت، مکدر، دلتنگ : به سعد و نحس کاین آید و دگر برود گذشت مدتی و خاطرم گرانبار است . خاقانی . ◄ شخصی را گویند که مال و اسباب و بنه و غنایم بسیار داشته باشد. (برهان ). کنایه از کسی است که غنایم بسیار کرده باشد. ◄ کنایه از کسی که پیشه ٔ بسیار داشته باشد. (انجمن آرای ناصری ). ◄ غیرقابل تحمل . تحمل ناپذیر. آنکه بودنش زائد باشد : گرچه دلاله مبنی کار است گاه خلوت ترا گرانبار است . سنایی . ◄ باردار و بارور اعم از درخت و حیوان و انسان . (برهان ) (آنندراج ) : چمن در چمن دید سرو سهی گران بار شاخ ترنج و بهی . اسدی . - ابر گرانبار ؛ ابر باران آور : در چهره ٔ او روز بهی بود پدیدار در ابر گرانبار پدیدار بود نم . فرخی . - زن گرانبار ؛ زنی که به زادن نزدیک باشد.
مترادف و متضاد واژهدان
پربار، ثقیل، سنگین دلتنگ، غصهدار، غمگین، غمین، محزون
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی