گرانجان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (ص مر.)<BR>۱- سخت جان.<BR>۲- پست، دون.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (ص مر.) ۱- سخت جان. ۲- پست، دون.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرانجان . [ گ ِ ] (ص مرکب ) کنایه از مردم سخت جان . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). بسیار مقاومت کننده در برابر چیزی . پوست کلفت . دیرپذیر : و بر کرسی گرانجان مباش و ترش روی . (قابوسنامه ). گرانی ببردم ز درگاهش ایرا مرید سبکدل گرانجان نباشد. خاقانی . شیطان را که خود را در تو میمالد چون سگ ... و مخبط و گرانجان، و کاهلی میکندت از آن آب وضو اینها را بشوی . (کتاب المعارف بهأولد). باد سبکروح بود در طواف خود تو گرانجان تری از کوه قاف . نظامی . حریف گرانجان ناسازگار چو خواهد شدن، دست پیشش مدار. سعدی (گلستان ). ◄ مردم بسیار پیر و سالخورده و رعشه ناک . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). گرانجانی که گفتی جان نبودش به دندانی که یک دندان نبودش . نظامی . ◄ مردم فقیر و بیمار از جان سیرآمده . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). ◄ آهار و پالوده . (برهان ) (آنندراج ). چه آن نیز مانند پیران لرزان و رعشه ناک است . ◄ کاهل و سست مقابل سبکروح . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). کاهل . (اوبهی ) : توبه ٔ زهدفروشان گرانجان بگذشت وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست . حافظ. ◄ خسیس . لئیم . پست . بخیل : تنی چند از گرانجانان که دانی خبر بردند سوی شه نهانی . نظامی . ای گرانجان خوار دیدستی ورا زآنکه بس ارزان خریدستی ورا. مولوی . درباره ٔ گرانجانی گفته اند که گرانتر از پوستین در حزیران است و شوم تر از روز شنبه برکودکان . (منتخب لطائف عبید زاکانی چ برلن ص ١٧٤).
مترادف و متضاد واژهدان
پوستکلفت، حمول، سختجان بخیل، پست، لئیم پیر، سالخورده، کهنسال (متضاد: سبکروح)
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی