گرای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرای . [ گ َرْ را ](ص، اِ) دلاک و سرتراش و حجام . (برهان ). حجام . (مهذب الاسماء). گَرّا. موی سر تراش . موی پیرا : اگر دو کله ٔ پوسیده برکشی ز دو گور سر امیر که داند ز کله ٔ گرای . (منسوب به منصوربن نوح سامانی ). ◄ بنده که در مقابل آزاد است . (برهان ).
گرای . [ گ َ / گ ِ ] (اِخ ) عنوان خاقان قریم (کریمه ) بود و ایشان از خاندان طغا تیموری از اعقاب چنگیزخان هستند. اولین خان این سلسله حاجی گرای (حدود ٨٢٣ - ٨٧١ هَ . ق .) و آخرین آنان شاهین گرای (١١٩١ - ١١٩٧هَ . ق .) است . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). رجوع به طبقات سلاطین اسلام لین پول ترجمه ٔ عباس اقبال صص ٢٠٧ - ٢١٢ به نام خاقان قرم و قاموس الاعلام ترکی شود.
گرای . [ گ َ / گ ِ ] (اِ) میل . رغبت . (از برهان ) (از آنندراج ). ◄ حمله، یعنی چیزی را مانند چوب و سنگ و امثال آن برداشتن و بجانب کسی انداز کردن و نینداختن و یا دویدن بطرف کسی به قصد زدن ونزدن و امر به این معنی هم هست، یعنی میل نمای و قصد حمله کن و میل و قصد حمله کننده . ◄ سنگین . ثقیل . گران . (از برهان ). ◄ قصد و آهنگ . ◄ خواهش . ◄ گرفتن دست و پای و دامن و کمر. (برهان ) (آنندراج ). ◄ (نف ) گرای با کلمات ذیل ترکیب شود و معانی متعدد دهد: - اخترگرای ؛ ستاره شناس . منجم . آنکه با ستاره سر و کار دارد. طالعشناس : ستاره شمر مرداخترگرای چنین زد ترا اختر نیک رای . فردوسی . چو زو ایستاده چه مانده بپای بدیدی به چشم سر اخترگرای . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ٢٨٨٠). - بلندی گرای ؛ بلندی طلب . متمایل به رفعت و ارتقاء : سری کز تو گردد بلندی گرای به افکندن کس نیفتد ز پای . نظامی . - تیغگرای ؛ تیغجنبان . تیغبکاربر : هم در آن مرکبان گورسرین هم در آن سرکشان تیغگرای . ابوالفرج رونی . - دست گرای ؛ مجازاً مطیع. مسخر : ستاره را ز پی قدر کرده پای سپر زمانه را به کف بخت کرده دست گرای . مختاری . بر سر جمع بگویندکه ای قدر ترا آسمان پای سپر گشته زمین دست گرای . انوری . قدر او را سپهر پای سپر عزم او را زمانه دست گرای . انوری . ای زمان بی عددمدت دور تو قصیر وی جهان بی مدد عدت تو دست گرای . انوری . - دل گرای ؛ مائل . شائق . یازنده : به سبزه ٔ دمنی دل گرای کی گردد کسی که یابد بوی بنفشه ٔ چمنی . سوزنی . ز خرمی بسوی باغ دل گرای شود وجیه دین عرب قبله ٔ وجوه عجم . سوزنی . - رخت گرای ؛ کوچ کننده . حرکت کننده : گشت از آن تخت رخت گرای رفرف و سدره هر دو مانده بجای . نظامی . - زندان گرای ؛ زندان ماننده : هرگاه روحی از فضای حظائر قدس به تنگنای زندان گرای دنیا می آیداهل آسمانها بر او می نگرند و تأسف میخورند. (مرصادالعباد). - سدره گرای ؛ کوچ کننده : رفرفش گرچه کرد سدره گرای رفرف و سدره ماند هر دو بجای . نظامی . - سرگرای ؛ مجازاً سرکوب کننده . نابودکننده : چو من گرزه ٔ سرگرای آورم سرانْتان همه زیر پای آورم . فردوسی . برانگیخت رخش دلاور ز جای به جنگ اندرون نیزه ٔ سرگرای . فردوسی . پیاده پس پیل آمد به پای ابا نه رشی نیزه ٔ سرگرای . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ١٢٨). در در آن رشته سرگرای بود که کلیدش گره گشای بود. نظامی . به زابل نبد ایچ زورآزمای که آن چرخ کردی بزه سرگرای . اسدی (گرشاسب نامه ). زمین از گرانی به بد سرگرای که بیچاره گشت از پی چارپای . اسدی (گرشاسب نامه ). در کف او به زخم فرعونان نیزه ٔسرگرای ثعبان باد. مسعودسعد. تا هیچ سرفراز نیابد به جان خلاص گر پیش تو نشد به زمین بوس سرگرای . سوزنی . تن سپر کرده به پیش تیغهای جان سپر سر فدا کرده به پیش نیزه های سرگرای . سنائی . - شادی گرای ؛ شادی طلب : بخفتند شادان دو شادی گرای جوانمرد هر دم بجستی ز جای . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ١٤٦٨). - عنان گرای ؛ روآور. متمایل . عازم : بر عزیمت تفرج و تصید به صوب کرمان عنان گرای شد. (سمط العلی ص ١٢). - غربت گرای ؛ مقیم غربت . متمایل به غربت : بیاور مریضان غربت گرای کز ایشان نبینم یکی را بجای . نظامی . - کشتی گرای ؛ به کشتی رو. کشتی نشین . آهنگ کننده کشتی : شه کاروان گشت کشتی گرای فرومانده خاقان چین را بجای . نظامی . - گردن گرای ؛ گردنکش : چنین تا زروسان گردن گرای درآورد هفتاد تن را ز پای . نظامی . - گوهرگرای ؛ گوهرنما : از آن کان چو گوهرگرای آمدند چو گنجی روان بازجای آمدند. نظامی . چو ماند این یکی رشته گوهر بجای دگر ره شدآن رشته گوهرگرای . نظامی . - میدان گرای ؛ جنگنده . میل کننده به میدان : شد از چنبر مهد میدان گرای ز گهواره در مرکب آورد پای . نظامی . - هرزه گرای ؛ هرزه خواه . هرزه جو : ای بحق سید و صدر همه آفاق جهان که گزندت مرسد از فلک هرزه گرای . انوری . رجوع به هر یک از آنها در ردیف خود شود.