گربزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گربزی . [ گ ُ ب ِ / ب ُ ] (حامص ) عاقلی . زیرکی . دانایی . (از برهان ). بباید دانست که حکمت را دو طرف افراط و تفریط است طرف افراط گربزی و طرف تفریط خمود و بلاهت است . (برهان ) (جهانگیری ). علی گفت : ای ابن عم [ خطاب به عبداﷲبن عباس ] تو و معاویه هر دو دعوی گربزی دارید، من از تو آن خواهم که با من مشورت کنی اگر فرمان تو نکنم فرمان من کنی . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). آن خوری آنجا که با تو باشد از ایدر جای ستم نیست آن و گربزی و فن . ناصرخسرو (دیوان چ عبدالرسولی ص ٣٢٥). گفت کآن گربزی و رایت کو وآن درفش گره گشایت کو. نظامی . ◄ خبث . ناپاکی . دستان . فسون . افسون . حیله : وآن جان ترا همی کند تلقین با کوشش مور و گربزی راسو. ناصرخسرو. عارضی برمال و ملک و تا رسی بر آب و نان کشته ای بر خاک نادانی درخت گربزی . ناصرخسرو. که تاجمع کرد آن زر از گربزی پراکنده شد لشکر ازعاجزی . سعدی . ◄ دلیری . ◄ بزرگی . (برهان ).