گردان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گَ)(ص فا.)۱ - چرخنده، دوار، متحرک.<BR>۲- متغیر، متحول.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ) (اِ.) ۱- پهلوانان. ۲- یک سوم هَنگ، سه گروهان.
(گَ)(ص فا.)۱ - چرخنده، دوار، متحرک. ۲- متغیر، متحول.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گردان . [ ] (اِخ ) ایستگاه میان کرج و هشتگرد، واقع در خط راه تهران به تبریز و در ٨٥هزارگزی تهران است . رجوع به کردان شود.
گردان . [ گ َ ] (نف ) گردنده . چرخنده . دوار. متحرک به حرکت دوری : آئین جهان چونین تا گردون گردان شد مرده نشود زنده و زنده به ستودان شد. رودکی . ای منظره ٔ کاخ برآورده به خورشید تا گنبد گردان بکشیده سر ایوان . دقیقی . کی کردار بر اورنگ بزرگی بنشین می گردان که جهان یافه و گردانستا. دقیقی . می نبینی که ز پیری و ضعیفی گشته ست پشت من چفته و تن کاسته و سر گردان . جوهری هروی . سرش گشت گردان و دل پرنهیب بدانست کآمد بتنگی نشیب . فردوسی . چو دارنده ٔ چرخ گردان بخواست که آن پادشا را بود کار راست . فردوسی . دل چرخ گردان همه چاک شد همه کام خورشید پرخاک شد. فردوسی . همیشه تا که بود زیر پا زمین گردان چنانکه از برِ چرخ است گنبد دوار. فرخی . چو گردان گشته سیلابی میان آب آسوده چو گردان گردبادی تند گردی تیره اندروا. فرخی . من و تو غافلیم و ماه و خورشید بر این گردون گردان نیست غافل . منوچهری . چو از تو بود کژی و بی رهی گناه از چه بر چرخ گردان نهی . اسدی (گرشاسب نامه ). هزاران گوی سیم آکنده گردان که افکند اندر این میدان اخضر. ناصرخسرو. در این بام گردان و این بوم ساکن ببین صنعت و حکمت غیب دان را. ناصرخسرو. من بر سر میدان تو گردانم چون گوی و اندر کف هجران تو غلطانم چون گوز. سوزنی . فلک را کرده گردان بر سر خاک زمین را جای گردشگاه افلاک . نظامی . نه خورشید جهان کاین چشمه ٔ خون بدین کار است گردان گرد گردون . نظامی . گفتم : ای فرزند! دخل، آب روان است و عیش، آسیای گردان . (گلستان ). ◄ به مجاز، متغیر. متحول . متلون : تن ما نیز گردان چون جهان است که گه زو پیر و گاهی زو جوان است . (ویس و رامین ). بدان که بیشتر خائفان از سوء خاتمت ترسنده اند برای آنکه دل آدمی گردان است و وقت مرگ وقتی عظیم است . (کیمیای سعادت ). این دو حالت گردان است . (کتاب المعارف ). هرگاه بدین درگاه باشی، مستوجب و نامزد خلعت باشد ترا و اگر گردان می باشی و نامزد خلعت تو گردان می باشد تا پایان بر یکی مقرر مانی . (کتاب المعارف ). زجر استادان به شاگردان چراست خاطر از تدبیرها گردان چراست ؟ مولوی . - زبان گردان به چیزی ؛ به مجاز، گویا. ناطق : کنون تا در این تن مرا جان بود زبانم به مدح تو گردان بود. اسدی (گرشاسب نامه ). و رجوع به گردانیدن و گردیدن شود.
گردان . [ گ َ ] (اِ) نوعی از کباب است و آن چنان باشد که گوشت مرغ یا گوسفند را در آب بجوشانند و بعد از آن آن را پر از داروهای گرم کرده به سیخ کشند و کباب کنند. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) : شود سنانش چون بابزن در آتش حرب بجای مرغ مبارز شده براو گردان . سوزنی . (گردان با «سر» ترکیب شود و به معنی، مات و مبهوت و متحیر آید) : آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست عجب آن است که من واصل و سرگردانم . سعدی (خواتیم ). چشم همت نه به دنیا که به عقبی نبود عارف عاشق شوریده ٔ سرگردان را. سعدی . ز بانگ مشغله ٔ بلبلان عاشق مست شکوفه جامه دریده ست و سرو سرگردان . سعدی . ترکیب ها: - آب گردان . آتش گردان . آفتاب گردان . آهوگردان .آینه گردان . انگشتری گردان . بازی گردان . بلاگردان . پل گردان . تریاک برگردان . تعزیه گردان . تنخواه گردان . چرخ گردان . حال گردان . دست گردان . روگردان . سیل برگردان . سیل گردان . شبیه گردان . صحنه گردان . طاس گردان . فلک گردان . کارگردان . کاسه گردان (همچو لوطی کاسه گردان ). کوزه گردان (رجوع به جدارک در برهان شود). مجمره گردان . نمایش گردان . واگردان .یخه برگردان . رجوع به ذیل هر یک از مدخل ها و گرداندن و گردانیدن شود.
مترادف و متضاد واژهدان
دوار، سیار، گردنده جاری، روان، سیال متحول، متغیر، منقلب (متضاد: ثابت)