گرداندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گَ دَ) (مص م.)<BR>۱- تغییر دادن، دگرگون کردن، چرخاندن.<BR>۲- به گردش درآوردن و تعارف کردن.<BR>۳- تغییر جهت دادن، برگرداندن.<BR>۴- اداره کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گَ دَ) (مص م.) ۱- تغییر دادن، دگرگون کردن، چرخاندن. ۲- به گردش درآوردن و تعارف کردن. ۳- تغییر جهت دادن، برگرداندن. ۴- اداره کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرداندن . [ گ َ دَ ] (مص ) تغییر دادن . عوض کردن . دگرگون کردن : وین که بگرداند هزمان همی بلبل نونو بشگفتی نواش . ناصرخسرو. بدان کاین مال ما و حال این چرخ نگرداندجز آنکش چرخ چاکر. ناصرخسرو. سیمرغ گفت : به خدا ایمان آرم، اما آنچه بنده تواند کرد و قضا بگرداند، گفت : توانی قضا بگردانی ؟ گفت : بلی . (قصص الانبیاء ص ١٧٣). اگر بودنی است و خدای تعالی در آن حکمی نهاده است کس نتواند که آن را بگرداند. (مجمل التواریخ و القصص ). کار دین و شریعت به دست مجبران نیست تا چنانکه خواهند بگردانند. (کتاب النقض ص ٣٠٦). خطاب خسرو انجم کنون بگردانند که مصلحت نبود خسروی به انبازی . ظهیر. ز هر یادی که بی او لب بگردان ز هرچ آن نیست او مذهب بگردان . نظامی . چو مردم بگرداند آئین و حال بگردد بر او سکه ملک و مال . نظامی . گفت : این پیراهن از بهر خدای پوشیده بودم، نخواهم که از برای خلق بگردانم و همچنان بگذشت . (تذکرة الاولیاء عطار). مطرب آهنگ بگردان که دگر هیچ نماند که از این پرده که گفتی بدرافتد رازم . سعدی (طیبات ). ◄ از کسی گرفتن : منصور... سفاح را گفت بشتاب بکار بومسلم و اگر نه این کار از ما بگرداند و هرچه خواهد تواند کردن با این شوکت و عظمت که من او را می بینم . (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ گاه با کلمه های دیگر، چون : عاجز، غافل، بیمار... ترکیب شود و به معنی کردن آید : و گفت : یگانگی او بسیار مردان مرد را عاجز گرداند و بسی عاجز را به مردی رساند. (تذکرة الاولیاء عطار). ◄ چرخاندن . حرکت دادن . به دور درآوردن . به گردش درآوردن : کی دل بجای داری پیش دو چشم او گر چشم را به غمزه بگرداند از وریب . شهید. بیامد بمانند آهنگران بگرداند رستم عمود گران . فردوسی . خدا جبرئیل را بفرستاد که ایشان را از آن پهلو به آن پهلو بگرداند. (قصص الانبیاء ص ٢٠٠). ای خوبتر از لیلی بیم است که چون مجنون عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم . سعدی (طیبات ). چو هر ساعتش نفس گوید بده به خواری بگرداندش ده به ده . سعدی (بوستان چ یوسفی ص ٥٦). ◄ بمجاز، دور کردن . دفع کردن : تو این داد بر شاه کسری بدار بگردان ز جانش بد روزگار. فردوسی . به تخت و سپاه و به شمشیر و گنج ز کشور بگردانم این درد و رنج . فردوسی . مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانان وگر جنگ مغل باشد نگردانی ز محرابم . سعدی (بدایع). دعای زنده دلانت بلا بگرداند غم رعیت درویش بردهدشادی . سعدی . - بازگرداندن ؛ برگرداندن . مراجعت دادن : وگر بازگردانم از پیش زال برآرد بکردار سیمرغ بال . فردوسی . - پای گرداندن ؛ پای جدا کردن . پای برداشتن از... : به نام جهان آفرین یک خدای که رستم نگرداند از رخش پای . فردوسی . و رجوع به گردانیدن شود. - دل گرداندن ؛ تغییر رأی و عقیده دادن : به کاووس گفت ای جهاندیده شاه ! تو دل را مگردان ز آئین و راه . فردوسی . - روی گرداندن ؛ اعراض کردن : چنین داد پاسخ که با یاد اوی نگردانم از تیغ پولاد روی . فردوسی . - زبان گرداندن ؛ سخن گفتن . تکلم کردن : مگردان زبان را بتندی به روی مبادا کز آن رنجت آید به روی . فردوسی . مروپیش او جز به بیگانگی مگردان زبان جز به دیوانگی . فردوسی . و رجوع به گردان شود. - سخن گرداندن ؛سخن را عوض کردن . بحث دیگری به میان آوردن . به مسئله ٔ دیگری پرداختن : که بااین سران هرچه خواهی بکن و زین پس ز مزدک مگردان سخن . فردوسی . - سر گرداندن ؛ به سر گرداندن . مجازاً چرخاندن : من سر ز خط تو برنمیگیرم ور چون قلمم بسر بگردانی . سعدی (طیبات ). - عنان گرداندن ؛ رو آوردن و برگشتن : سوی شهر ایران بگردان عنان وگرنه زمانت سر آرد سنان . فردوسی . - ◄ بازگشتن و اعراض کردن : گر تو از من عنان نگردانی من به شمشیر رو نگردانم . سعدی . چرا به سرکشی از من عنان بگردانی مکن که بیخودم اندر جهان بگردانی . سعدی (بدایع). رجوع به گردانیدن و هر یک از اینها شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بهگردشدرآوردن، پردادن، چرخاندن، حرکتدادن برگردانیدن، تحریف کردن، تغییردادن، دگرگون ساختن، منحرف کردن