گردباد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گردباد. [ گ ِ ] (اِ مرکب ) آن باد بود که برمثال آسیایی گردد. بادی گرد. بادی باشد که خاک رابشکل مناری بر آسمان برد و با لفظ پیچیدن استعمال شود. بهندی بگوله نامند. (غیاث ) (آنندراج ). صرصر. زوبعه . اعصار. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) : چو گردان گشته سیلابی میان آب آسوده چو گردون گردبادی تند گردی تیره اندروا. فرخی . ز بیم تیغ تو تا چین ز ترکان ره تهی گردد اگر زین سوی جیحون گردبادی خیز از میله . فرخی . همی گرفت به ببر و همی گرفت به یوز چو گردباد همی گشت بر یمین و یسار. فرخی . گردبادی شود و دامن صحرا گیرد گر به دیوارفتد سایه ٔ دیوانه ٔ ما. صائب . جلوه ها میدهد از شاخ غزالان خیال گردبادی که به دشت دل ما می پیچد. بیدل (از آنندراج ).