گردخوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گردخوان . [ گ ِ خوا / خا ] (اِ مرکب ) سفره ٔ گرد. (شعوری ). خوان مدور : ما جمله بر آن گردخوان نشسته جویان شده نان پاره ٔ جدا را. سوزنی . رجل اجراد و نان خشک بر او گردخوان من و کباب من است . انوری . خورشید نان به حاشیه ٔ گردخوان ما مانند آفتاب همی تازد از فلک . بسحاق اطعمه . هر طرف چون آسمان صد گردخوان است چون گدایی درگهش خوان گستران است . ظهوری (از آنندراج ). دل خوردن است قسمتم از گردخوان چرخ از مرکز خود است چو پرگار دانه ام . صائب (ازآنندراج ). جز زهر نداد در نواله گردون که بشکل گردخوانی است . زیاد اصفهانی . ◄ میز گرد. (ناظم الاطباء). ◄ کنایه از آسمان است که مدور و گرد است : خلق از این گردخوان دیرینه خورده سیلی و هیچ سیری نه . سنایی . ز گردخوان نگون فلک مدار توقع که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید. حافظ.