گردروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گردروی . [ گ ِ ] (ص مرکب ) آن که روی مدور دارد : مردمانش گردروی اند [ مردمان خمدان مستقر مغفور چین ] و پهن بینی . (حدود العالم ). حلیت (او) [ یزیدبن عبدالملک ] مردی بود دراز، ضخم و گردروی . (مجمل التواریخ و القصص ). رُقاق تنک کرده ٔ گردروی ز گرد سراپرده تا گرد کوی . نظامی . چو آن گردروی آهن سخت پشت بنرمی درآمد ز خوی درشت . نظامی . ◄ در چراغ هدایت بمعنی آئینه ٔ فولادی که مدور باشد. (غیاث ).