گردش روزگار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گردش روزگار. [ گ َ دِ ش ِ زْ / زِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) مجازاً بمعنی تقدیر. قضا. بازیهای چرخ . حوادث نامطلوب : ببینیم کز گردش روزگار چه بندد بدین بند نااستوار. فردوسی . ز یزدان بترس و ز ما شرم دار نگه کن بدین گردش روزگار. فردوسی . این برنا را که از فرزندان ملوک است و گردش روزگار او را دریافته است ببر و بدانچه خدا ترا داده است انباز کن . (تاریخ بخارا).