گردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گَ دَ) (اِ.)<BR>۱- بخشی از بدن جانداران که سر را به تنه وصل میکند.<BR>۲- بخش باریکی که بدنة ظرفی را به دهانه آن متصل میکند. ؛ ~ از مو نازک تر کنایه از: اظهار عجز و غالباً در قبولِ حقیقت و حرف حق. ؛ ~ کسی را تبر نزدن کنایه از: گردن کلفتی در بی عاری و زورمندی آن کس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گَ دَ) (اِ.) ۱- بخشی از بدن جانداران که سر را به تنه وصل میکند. ۲- بخش باریکی که بدنه ظرفی را به دهانه آن متصل میکند. ؛ ~ از مو نازک تر کنایه از: اظهار عجز و غالباً در قبولِ حقیقت و حرف حق. ؛ ~ کسی را تبر نزدن کنایه از: گردن کلفتی در بی عاری و زورمندی آن کس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گردن . [ گ َ دَ ] (اِ) پهلوی گرتن، کردی گردن، افغانی وبلوچی گردن، وخی و شغنی گردهن و سریکلی گردهان . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). معروف است و به عربی جید و عنق خوانند. (برهان ). ج، گردنها. رَقَبَه . مَطنَب . عَطَل . (منتهی الارب ). یال . (فرهنگ اسدی ). مَراد. (منتهی الارب ) : زلفینک او نهاده دارد بر گردن ماروت زاولانه . رودکی . تا بگویند که خدای عز و جل یکی است و بجز او خدای نیست، چون بگویند تیغ از گردن ایشان بیوفتاد. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). آهو همی گرازد گردن همی فرازد گه سوی کوه تازد گه سوی راغ و صحرا. کسایی . برون آمد از در بکردار باد به گردن برش گرز و سر پر ز داد. فردوسی . به خاک اندر افکند مر تنش را به یک گرز بشکست گردنش را. فردوسی . رویت ز در خنده و سبلت ز در تیز گردن ز در سیلی و پهلو ز در لت . لبیبی . آن خجش ز گردنش بیاویخته گویی خیکی است پر از باد بیاویخته از بار. لبیبی . مر ورا گشت گردن و سر و پشت سر بسر کوفته به کاج و به مشت . عنصری . فکندش به یک زخم گردن ز کفت چو افکنده شد دست عذرا گرفت . عنصری . پشیمان شوم و چه سود دارد که گردن ها زده باشند. (تاریخ بیهقی ). غژغاودم گوزن سرین و غزال چشم پیل زرافه گردن و گور هیون بدن . لامعی . هر کو به گرد این زن پرمکر گشت گر ز آهن است نرم کند گردنش . ناصرخسرو. سر خاقان اعظم از تفاخر بدین نسبت یکی گردن بیفزود. خاقانی . دو شخص ایمنند از تو کآیی بجوش یکی نرم گردن یکی سفته گوش . نظامی . گر آهو یک نظر سوی من آرد خراج گردنم بر گردن آرد. نظامی . نه خود را بر آتش به خود میزنم که زنجیر شوق است در گردنم . سعدی (بوستان ). چون نرود در پی صاحب کمند آهوی بیچاره به گردن اسیر. سعدی (طیبات ). گردن و ریش و پای و قد دراز از حماقت حدیث گوید باز. اوحدی . - از گردن افکندن ؛ ذمه ٔ خود را فارغ ساختن . مسئولیت را از عهده ٔ خود خارج کردن . خود را از مسئولیت کاری و عملی آزاد گردانیدن : من این نذر را از گردن بیفکنم . (تاریخ بیهقی ). چون که بپرهیز و بتوبه سبک نفکنی از گردن بار گران . ناصرخسرو. و رجوع به ترکیب از گردن بیرون کردن شود. - از گردن بیرون کردن ؛ وظیفه ٔ خودرا ادا کردن . خود را از مسئولیت چیزی رهاندن . ذمه ٔ خویش فارغ ساختن : و حق محاوره ٔ ولایت از گردن خویش بیرون کردم آنچه صلاح خود در آن دانید میکنید. (تاریخ بیهقی ). و رجوع به ترکیب از گردن افکندن شود. - بر گردن افتادن ؛ سرنگون شدن . نابود شدن : دشمنش اندیشه تنها کرد و بر گردن فتاد اوفتد بر گردن او کاندیشه ٔ تنها کند. منوچهری . و رجوع به گردن افتادن شود. - به گردن افتادن و به گردن درافتادن ؛ واژگون شدن . سرنگون گشتن : بلرزیدی زمین از زلزله سخت که کوه اندرفتادی زو به گردن . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ٢ ص ٨٧). میان بست مسکین و شد بر درخت وز آنجا به گردن درافتاد سخت . سعدی (بوستان ). دگر زن کند گوید از دست دل به گردن درافتاد چون خر به گل . سعدی (بوستان ). به گردن فتد سرکش تندخوی بلندیت باید بلندی مجوی . سعدی (بوستان ). و رجوع به ترکیب بر گردن افتادن شود. - به گردن ماندن و بر گردن بودن ؛ به عهده بودن . در ذمه بودن و شدن : بماند به گردَنْت ْ سوگند و بند شوی خوار مانده پَدرْت ارجمند. فردوسی . که اعتقاد دارم که بجا آرم آن را و آن لازم است بر گردن من . (تاریخ بیهقی ). نه شب عیش و باده خوردن توست کآبروی جهان به گردن توست . اوحدی . - پالهنگ در گردن انداختن ؛ مطیع ساختن . به فرمان درآوردن : آهوی پالهنگ در گردن نتواند به خویشتن رفتن . سعدی (گلستان ). - ◄ کنایه از اظهار عبودیت کردن . تذلل و خشوع نشان دادن : حضرت خواجه فرمودند ما نیز امشب پالهنگ در گردن اندازیم و از حضرت عزت جلت قدرته درخواهیم . (انیس الطالبین ص ١١٨). و رجوع به پالاهنگ و پالهنگ شود. - خون کسی به گردن کسی بودن ؛ دیت و خونبهای آن بر عهده وی بودن : گردیده بد است رهنمون دل من در گردن دیده باد خون دل من . اسدی (از سندبادنامه ). خون ریختن خربزه در گردن من لیکن دیت خربزه در گردن تو. سوزنی . ای که درین کشتی غم جای توست خون تو در گردن کالای توست . نظامی . خون دل عاشقان مشتاق در گردن دیده ٔ بلاجوست . سعدی . گفتم از جورت بریزم خون خویش گفت خون خویشتن در گردنت . سعدی . - در گردن بودن ؛ در ذمه بودن . در عهده بودن . مسئول بودن . در عهده ٔ کسی کردن . مقصر شدن و بودن : همه پاک در گردن پادشاست وز او ویژه پیدا شود کژ و راست . فردوسی . - در گردن کردن کسی را ؛ او را مسئول دانستن . او را مقصر شمردن : و خیر و شر این بازداشته را در گردن وی کردن . (تاریخ بیهقی ). - دست در گردن کردن و بودن ؛ هم آغوش شدن : چه خوش بود دو دل آرام دست در گردن بهم نشستن و حلوای آشتی خوردن . سعدی . تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کار دست او در گردنم یا خون من در گردنش . سعدی . - کاری به گردن کسی انداختن ؛ او را مسئول کردن . کاری را به کسی واگذاردن : کار در گردن ایشان کن تا من بکنم نارسانیده به یک بنده ٔ تو هیچ ضرر. فرخی . - گردن خاریدن ؛ مماطله و دفعالوقت کردن . و رجوع به امثال و حکم و مدخل خاریدن شود. ترکیب ها: - گردن آزاد . گردن افراختن . گردن برافراختن . گردن پیچیدن . گردن دراز.گردن زدن . گردن کسی گذاشتن . گردن گرفتن . و رجوع به هر یک از این مدخلها در ردیف خود شود. - امثال : با گردن کج آمدن ؛ کنایه از با حالت تضرع و خواری آمدن . به گردن آنها که میگویند ؛ العهدة علی الراوی . سرش به گردن زیادتی کردن ؛ سخنان نابجا گفتن یا کار نارواکردن، چنانکه کشتن را مستوجب باشد. گردران با گردن است : دلبری داری به از جان نیست غم گو جان مباش گردرانی هست فربه گو بر او گردن مباش . سنایی . و رجوع به گردران شود. گردن خم را شمشیر نبرد . گردن ما از مو باریکتر و شمشیر شما از الماس برنده تر است ؛ یعنی ما مطیع و فرمانبرداریم . گردن من در مقابل قانون از مو باریکتر است . مثل گردن قاز ؛ منظور از شخص گردن دراز است .
فرهنگ طیفی واژهدان
گلوگاه، تنگنا، باریکه، گردنه، تنگه، کتل، راه باریک، رد (معبر) گلو، سیب آدم، غبغب