گردنا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گَ دَ) (اِ.)<BR>۱- سیخ کباب.<BR>۲- گوشة عود و رباب و مانند آن که سیمها را بر آن بندند و بگردانند تا ساز گوک شود.<BR>۳- چوب چرخ چاه که گرد و طناب دلو را به آن پیچند و از آن گشایند ؛ ~ی چرخ (کن.) آسمان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گَ دَ) (اِ.) ۱- سیخ کباب. ۲- گوشه عود و رباب و مانند آن که سیمها را بر آن بندند و بگردانند تا ساز گوک شود. ۳- چوب چرخ چاه که گرد و طناب دلو را به آن پیچند و از آن گشایند ؛ ~ی چرخ (کن.) آسمان.
(گِ) ۱- (حامص.) گردی. ۲- (اِمر.) کاسه زانو. ۳- پیرامون، گرداگرد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گردنا. [ گ َ دَ ] (اِ) مطلق سیخ اعم از سیخ چوبی و آهنی که بدان کباب کنند یا نان را از تنور برآرند. (برهان ) : گر دشمنت ز ترس برآرد چو مرغ پر آخر چو مرغ گردد گردان به گردنا. مسعودسعد. ریگ اندرو چو آتش و گرد اندرو چو دود مردم چو مرغ و باد مخالف چو گردنا. امیرمعزی . آتش سنان نیزه ٔ چون گردنای اوست دشمن چو مرغ گردان در گرد گردنا. سوزنی . ◄ کبابی که اول گوشت آن را در آب جوشانند و بعد از آن ادویه ٔ حاره بر آن پاشند و بر سیخ کشیده کباب کنند و معرب آن کردناج . (برهان ). مرغی یا چیز دیگر که آن را بر آتش گردانند تا بریان شود. (صحاح الفرس ). مرغی بود که با پر بریان کنند. (فرهنگ اسدی ) : دلی را کز هوا جستن چو مرغ اندر هوا یابی به حاصل مرغ وار او را به آتش گردنا یابی . کسائی . ◄ گوشه ٔ عود، رباب و امثال آن که تار بر آن بندند و بگردانند تا ساز آهنگ شود. (برهان ). گردانک رباب . (آنندراج ) : شاخ امرود گویی و امرود دسته و گردنای طنبور است . ابوالفرج رونی . حربه ٔ بهرام بشکسته ز لطفش قبضه گاه بربط ناهید را بشکسته قهرش گردنا. سنایی . در جهان بیغم نبینی دل که ازدست رباب گردن خود بی رسن هرگز نبیند گردنا. شمس فخری . ز شکل گردنای و صورت عود اگر فکرت کند مرد مفکر همان هیات که از امرود و شاخش بخاطر آید آیدشان بخاطر. (از تاج المآثر). ◄ بادبر هم آمده و آن چوبی باشد مخروطی که طفلان ریسمانی بر آن پیچند و از دست گذارند تا در زمین به چرخ درآید. (برهان ). گیلکی گردلو (به همین معنی ). (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). چوبی مدور چون گوی که یک سرش باریک باشد و اطفال ریسمان در آن پیچند و بر زمین کشند و سر باریک آن بر زمین آید و گردان شود و به عربی دَوّامَه گویند. (آنندراج ). ◄ آلتی که از چوب سازند و به دست اطفال دهند تا بدان راه رفتن آموزند. (برهان ). روروک . و رجوع به گردنای شود. ◄ گل سرخ . (برهان ). و رجوع به گردنای شود. ◄ آینه ٔ زانو. کنده ٔ زانو، کاسه ٔ زانو. زانو که به عربی رضفه خوانند. (برهان ): و بر سر زانو که بندگاه ران است یاساق یک پاره استخوان است آن را رضفه گویند و بپارسی گردنای زانو گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ پیرامون چیزی که خراسانیان گردوا گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). ◄ چوب چرخ چاه که گردد و طناب دلو بدان پیچند و از آن گشایند: الصریف ؛ جرست گردنای بکره ٔ چاه . (تاج المصادر بیهقی ). بکره بزبان پارسی گردنا باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
مترادف و متضاد واژهدان
تدویر، گردی پیرامون، گرداگرد