گردنان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گردنان . [ گ َ دَ ] (اِ) ج ِ گردن : مهره ٔ ناچخ بکوبد مهره های گردنان نشتر ناوک بکاود عرقهای سهمگین . منوچهری . ◄ بزرگان و صاحب قدرتان و سران باشند. (برهان ) (آنندراج ) : خداوند گردنان را که وی از ایشان بارنج بود گرفت و به بند می آورد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٧٦). آن از همه گردنان سر نامه وآن از همه سرکشان سر دفتر. مسعودسعد. خسروان در رهش کله بازان گردنان بر درش سراندازان . سنایی . دست زربخشت دو چشم فتح از آن روشن شده ست از برای گوشمال گردنان آمد بدید. مجیر بیلقانی . هزار بار فزون گوشمال رای تو خورد مه منیر که از گردنان گردون است . مجیر بیلقانی . در گردن گردنان خزران افکنده کمند خیزران را. خاقانی . بسا یوسفان را که در چاه بست بسا گردنان را که گردن شکست . نظامی . سر گردنان شاه گردون گرای ز پرگار موکب تهی کرد جای . نظامی . بدین ره گر گریبان را طرازی کنی بر گردنان گردن فرازی . نظامی . تا بگوید که گردنان را من چون شکستم به سروری گردن . ؟ (جهانگشای جوینی ). تا گردنان روی زمین منزجر شدند گردن نهاده بر خط فرمان ایلخان . سعدی . بنازند فردا تواضعکنان نگون از خجالت سر گردنان . سعدی (بوستان ). که گردنان اکابر نخست فرمانش نهند بر سر و پس برنهند بر فرمان . سعدی . سروران را بی سبب می کرد حبس گردنان را بی خطر سر میبُرید. حافظ.
گردنان . [ گ َ دِ ] (اِ) گوشتی که بر آتش گردانند تا بریان شود. و رجوع به گردنا شود.