گرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرده . [ گ ِ دَ / دِ ] (اِ) هر چیز مدور گرد. ◄ پارچه ٔ زرد مدوری که یهودان بر کتف جامه ٔ خود دوزند بجهت امتیاز از مسلمانان خصوصاً و آن را به عربی غیار خوانند. (برهان ) (آنندراج ) : گرده بر دوش راهب دیرم حلقه در گوش ساجد لاتم . نزاری قهستانی (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ همه و مجموع . ◄ نگاه . (برهان ) (آنندراج ). ◄ بالش گرد. (برهان ) (جهانگیری ). ◄ یک نوع برنج مایل به تدویر است و این برنج در گیلان و مازندران زراعت میشود. ◄ نان غیرتنک . (برهان ). نوعی از نان باشد. (جهانگیری ). نوعی از نان که به تازی رغیف خوانند و جردقه معرب آن است . (آنندراج ). کلیچه . (انجمن آرا). شُوایَه : سَلائط؛ گرده های نان کلان . (منتهی الارب ) : نان کشکینْت روا نیست نیز نان سمد خواهی گرده ٔ کلان . رودکی . به نیم گرده بروبی بریش بیست کنشت به صد کلیچه سبال تو شوله روب نرفت . عماره . گولانج و گوشت و گرده و گوزآب و گادنی گرمابه و گل و گل و گنجینه و گلیم . لبیبی . نعم الرغفان رغفان الشعیر... نیکاگرده ها که گرده های جو بود. (نوروزنامه ). که از این مهره ها چه میخواهی گفت یک گرده و دو تا ماهی . سنائی . و با ایشان از وجه زاد و توشه گرده ای بیش نبود. (سندبادنامه ص ٤٩). بره و مرغ و زیربای عراق گرده ها و کلیچه ها و رقاق . نظامی . ورم پهلوی پهلوانان به تیغ خورم گرده ٔ گردنان بیدریغ. نظامی . همان قرصه ٔ شکرآمیخته چو کنجد بر آن گرده ها ریخته . نظامی . به یک دو گرده قناعت کن و بحق پرداز که کس بحق نشود از گزاف برخوردار. عطار. گرده ای بیرون آورد و دو نیمه کرد. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه مؤلف ص ٢١٧). بخوان اطعمه حلوای گرم و گرده ٔ خاص بچشم گرسنه جان میدهد ز روی خواص . بسحاق اطعمه .
گرده . [ گ ُ دَ / دِ ] (اِ) عضو مخصوص . (انجمن آرا). میان دو کتف که سنگینی کوله بر روی آن افتد. میان دو شانه . پائین گردن از پشت . - کار از گرده ٔ کسی کشیدن ؛ بنفع خود او رابکار واداشتن . ◄ کلیه . (فرهنگ رشیدی ) (دهار) (منتهی الارب ). کُلوَه (به لغت اهل یمن ). قلوه : برد حالی زنش ز خانه به دوش گرده ای چند و کاسه ای دو سپار. دقیقی . عصیب و گرده برون کن تو زود برهم کوب جگر بیازن و آگنج را بسامان کن . کسائی . دو ساق و زهره و دو گرده . (التفهیم ). گفتم که عضوهای رئیسه دل است ومغز گفتا سپرز و گرده وزهره است و پس جگر. ناصرخسرو. پیش از طعام خوردن تا من گرده ٔ آن بخورم . خوانسالار همچنان کرد. سلیمان هر دو گرده با پیه در یکی نانی می پیچیدو میخورد تا سی گرده ٔ بره سپری کرد. (مجمل التواریخ و القصص ). روده در است و گرده کن گردسر و درازتن . سوزنی . گرده گاه فلک شکافته باد که یکی گرده بی جگر ندهد. انوری . احمد مرسل که کرد از طپش زخم تیغ تخت سلاطین زگال، گرده ٔ شیران کباب . خاقانی . تا کی ز دست ناکس و کس زخمها زنند بر گرده های ناموران گرده های نان . خاقانی .
گرده . [ گ َ دَ / دِ ] (اِ) (از: گرد (به فتح ) + ه، پسوند نسبت ). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). خاکه ٔ نقاشان باشد و آن زغال سوده است که در پارچه بسته اند و بر کاغذهای سوزن زده طراحی کرده مالند تا از آن طرح و نقش بجای دیگر نشیند و آن کاغذ سوزن را نیز گویند. (برهان ). چربه ٔ چیزی که از آن چیزی دیگر بعینه بردارند. (انجمن آرا). طرح . بیرنک . ◄ در تداول مردم خراسان، آفتی است که به انگور میرسد بدانسان که دانه هایش به گرد آلوده میشود و سیاه میگردد. در گلپایگان آن را انگورگرته زده گویند بدانسان که دانه های انگور ریز و سیاه میماند. ◄ تنبان پهلوانان . (آنندراج ).