گرسنگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرسنگی . [ گ ُ رِ/ رُ ن َ / ن ِ / گ ُ س َ / س ِ ن َ / ن ِ ] (حامص ) مقابل سیری است . (آنندراج ). اشتهای طعام پس از هضم طعام پیش . اِستِجاعَة. وَبنَه . هُنبُغ؛ گرسنگی سخت . تَقَع. مخمصه و خَمصَة. جُلبَة. وَأج . هِلَّکَس . نَکَظ. هَمج . هِلقَس، گرسنگی سخت . قَیس . (منتهی الارب ). سَغب . (دهار). تَغب . جوع . عَوَق . (منتهی الارب ) : ازتشنگی و گرسنگی دارد راحت سیری شمرد خیر و همه گرسنگی شر. ناصرخسرو. چون نیابد به گه گرسنگی کبک و تذرو چه کند گر نخورد شیر ز مردار کباب . ناصرخسرو. از گرسنگی چون میخراشم صمغی ز درخت میتراشم . نظامی . با گرسنگی قوت پرهیز نماند افلاس عنان از کف تقوی بستاند. سعدی . یکی از حکما پسر را نهی کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند گفت ای پدر گرسنگی خلق را بکشد. (گلستان ). - تن به گرسنگی نهادن ؛ گرسنگی را تحمل کردن : تن به بیچارگی و گرسنگی بنه و دست پیش سفله مدار. (گلستان ). - گرسنگی خوردن ؛ گرسنگی کشیدن . گرسنه ماندن . گرسنه بودن : نه تشنگی و گرسنگی باید خورد نوبت گرسنگی خوردن بردیم بسر. فرخی .