گرفته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرفته . [ گ ِ رِ ت َ / ت ِ ] (اِ) طعنه . (غیاث ). طعنه است که زدن نیزه و گفتن سخنان به طریق سرزنش باشد. (برهان ) (آنندراج ). با لفظ زدن مستعمل است . (آنندراج ) : شبیخون برشکسته چند سازی گرفته با گرفته چند بازی . نظامی . شاه با او تکلفی درساخت بتکلف گرفته ای می باخت . نظامی . ◄ تاوان و غرامت . ◄ مزد کارو اجرت پیشی . ◄ لاف و گزاف . (برهان ).
گرفته . [ گ ِ رِ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) مجذوب . مفتون . مبتلا. گرفتار : روندگان مقیم از بلا بپرهیزند گرفتگان ارادت بجور نگریزند. سعدی (طیبات ). نه بخود میرود گرفته ٔ عشق دیگری می برد بقلابش . سعدی (بدایع). ◄ اسیر و گرفتار. ◄ مردم خسیس و بخیل و ممسک . ◄ هرچیز که راه آن مسدود شده باشد. ◄ دلتنگ و غمگین و ملول و ناخوش . (آنندراج ) : روزی گشاده باشی و روزی گرفته ای بنمای کان گرفتگی از چیست ای پسر. فرخی . هرگاه خداوند مالیخولیا... ترش روی و غمگین و گرفته و گریان باشد و خلوت گزیند... (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ترش روی و گرفته و اندوهمند باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). یارب چه گل شکفته ز مکتوب ناله باز باد صبا ملول و کبوتر گرفته است . سلیم (از آنندراج ). - خاطر گرفته ؛ ملول . رنجیده خاطر: با خاطر گرفته کدورت چه میکند با کوه درد سنگ سلامت چه میکند. صائب (از آنندراج ). ◄ تیره از لحاظ رنگ، مقابل باز و روشن : رنگی گرفته دارد. و تابستان گرفته و ابرناک . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). در ترکیبات ذیل آید و معانی متعدد دهد: الفت گرفته . آتش گرفته . آرام گرفته . اجل گرفته . جن گرفته . چادرگرفته . خون گرفته . دل گرفته . دم گرفته . روگرفته . سرگرفته . ماه گرفته (منخسف ). آفتاب گرفته (منکسف ). هواگرفته .