گرفتگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرفتگی . [ گ ِ رِ ت َ / ت ِ ] (حامص ) ملولی . اندوهگنی . دل تنگی که آثار آن بر روی پیدا باشد. انقباض، در مقابل انبساط : روزی گشاده باشی و روزی گرفته ای بنمای کان گرفتگی از چیست ای پسر. فرخی . ◄ سد شدن . بستن : و حیض بسته و گرفتگی بول بگشاید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). با ترکیبات ذیل آید و معانی متعدد دهد: - گرفتگی آسمان ؛ ابری و مهی بودن آن . - گرفتگی آواز ؛ همهمه .(منتهی الارب ) : سپستر گرفتگی در آواز پدیدآید و آن گرفتگی را به تازی غنه گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). - گرفتگی بینی ؛ سدّه . (زمخشری ). - گرفتگی تنبوشه ؛ بستن آب راهه . - گرفتگی خورشید ؛ کسوف . - گرفتگی دریا ؛ مه آلود بودن آن . - گرفتگی دل ؛ اندوه و غم داشتن . - گرفتگی زبان ؛ ترته . (منتهی الارب ). - گرفتگی زغال ؛ حالتی است که از زغال سرخ نشده دست دهد. - گرفتگی سینه ؛ راه تنفس بسته شدن و به سختی نفس کشیدن . - گرفتگی قلب ؛ کنایه است از در نهایت غم و اندوه بودن . - گرفتگی کوه ؛ آنگاه که ابر و بخار در کوه پیچیده و کوه ناپدید شود. - گرفتگی ماه ؛ خسوف : یا او را [ ماه را ] بر آن حال گرفتگی مکث باشد، ای درنگ مدتی یا نبود. (التفهیم ). - گرفتگی هوا ؛ مه آلود بودن آن . ابری بودن هوا.