گرفت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرفت . [ گ ِ رِ ] (مص مرخم، اِمص ) لرزانیدن انگشت و دست باشد در سازهای ذوی الاوتار تا نغمه ٔ موج دار و جوهردار بر گوش خورد. ◄ مؤاخذت . (برهان ). اخذ . نقد. اعتراض . ایراد. گرفت و گیر : مسلمانان مسلمانان بترسید از گرفت حق که چون بگرفت پیش آید هزاران کار مستنکر. سیدحسن غزنوی . رجوع به گرفت و گیرشود. ◄ اخذ. گرفتن : دست کوته کن از گرفت حرام بر سر آرزوی خود زن گام . سنایی . (از فیه مافیه چ فروزانفر ص ٣٠٣). ◄ غرامت و تاوان . (برهان ) : تو همچو آفتابی و بدخواه شب پره نبود بر آفتاب ز خصمی او گرفت . شمس فخری . آب حیوان گرفتی از ساغر این گرفت از تو بر سکندر ماند. ظهوری (از آنندراج ). ◄ خسوف و کسوف که ماه گرفتن و آفتاب گرفتن باشد. (برهان ) : ستارگان همه در گردشند بر گردون گرفت نیست از آن جمله جز که بر مه و خور. سلمان ساوجی . ◄ جرم و جنایت . ◄ طعنه که زدن نیزه باشد. ◄ سخنی را گویند که بعنوان سرزنش گفته شود. (برهان ) : از گرفت من ز جان اسپرکنید گرچه اکنون هم گرفتار منید. مولوی (از قول سلیمان (ع ) به رسولان بلقیس، بنقل حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).