گرنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرنج . [ گ ُ رِ ] (اِ) چین و شکنج . ◄ کنج و گوشه و بیغوله ٔ خانه .(برهان ). ◄ باز شکاری . (ناظم الاطباء).
گرنج . [ گ ُ رَ / رِ ] (اِ) برنج خوردنی که به عربی ارز خوانند. (الفاظ الادویه ) (برهان ). و به هندوی چاول گویند : زبانش برون کرد همرنگ صنج برآنسان که از پیش خوردی گرنج . فردوسی . و آن گرنج و آن شکر برداشت پاک وندر آن دستارآن زن بست خاک . رودکی (سعید نفیسی ص ١٠٧٧). مشتری دلالت دارد بر... گندم و جو و گرنج و ذرت و نخود و بادام و کنجید. (التفهیم ابوریحان ). زن دیگ برنهاد و از بهر او گرنج پخت . (سندبادنامه ص ٢٩٠). اگر من در گرنج خواستن الحاح کردم گرنج زیادت گرفتم . (سندبادنامه ص ٢٩١).