گره گیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گره گیر. [ گ ِ رِه ْ ] (نف مرکب ) مجعد. پیچیده . در صفات زلف و ابرو مستعمل است . (آنندراج ) : در دلم غصه ٔ گره گیر است چرخ تسکین آن دهد ندهد. خاقانی . کمند رومیان بر شکل زنجیر چو موی زنگیان گشته گره گیر. نظامی . سر زلف گره گیردلارام به دست آورد و رست از دست ایام . نظامی . زلفین مسلسلش گره گیر پیچیده چوحلقه های زنجیر. نظامی . خنده ٔ جام می و زلف گره گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه ٔ حافظ بشکست . حافظ. ◄ گره دار. با گره : کمان ابرویش گر شد گره گیر کرشمه برهدف میراند چون تیر. نظامی . چین ز ابروی گره گیر تو خط هم نگشود تا قیامت نشود نرم کمانی که تراست . صائب (از آنندراج ). رجوع به گره بر ابرو افکندن شود.