گره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گره . [ گ ُرْ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان لیراوی بخش دیلم شهرستان بوشهر، واقع در ٤٠٠٠گزی جنوب خاور دیلم و نزدیک راه فرعی دیلم به گچساران . هوای آن گرم و دارای ٢٥٠ تن سکنه است . آب آنجا از چاه تأمین میشود. محصول آن غلات دیمی و شغل اهالی زراعت است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٧).
گره . [ گ ُ رُه ْ ] (اِ) مخفف گروه بمعنی جمع، دسته : بدند اندر آن روز مهمان سام بدیدار سام آن گره شادکام . فردوسی . نسودی سه دیگر گره را شناس کجا نیست بر کس از ایشان سپاس . فردوسی . گرهی را نشانده بودم پیش برنهاده به دست جام مدام . فرخی . زیر هر کاخی گرد آمده مردم گرهی دستشان زرسپار و پایشان سیم سپر. فرخی . گیرم دنیا ز بی محلی دنیا بر گرهی خربط و خسیس بهشتی . ناصرخسرو. این گره بادند از ایشان کارسازی کم طلب کآتشی بالای سر دارند و آبی زیر ران . خاقانی . گرفتند ز اول گره بی شمار سلیح و ستوراندر آن کارزار. اسدی . همچون رده ٔ مور بدرشان شده از حرص از تنگی دست این گره شعرسرایان . سوزنی . یک گره را جمله عقل و علم و جود آن فرشته است او نداند جزسجود. (مثنوی ).
گره . [ گ ِ رِ ] (اِخ ) حمداﷲ مستوفی گوید: جره، شهرک کوچکی است در تلفظ گره خوانند، در زیر شیراز است و بند امیر که از عمارات عالیه ٔ جهان است در بالای شیراز. در این معنی گفته اند: از خطه ٔ شیراز گشایش مطلب کز زیر گره دارد وز بالا بند. هوایش گرمسیر است و آبش از رودی که بدان شهر منسوب است . حاصلش غله و خرما بود و مردم آنجا بیشتر سلاح ورز باشند و موضع چند از توابع آنجاست . (نزهةالقلوب مقالة الثالثه ص ١٢٧). جره، به پارسی گره گویند، شهرکی کوچک است و هوای آن گرم سیر است و آب آن از رود است که خود رود گره گویند و منبع این رود از ماصرم است و از این شهرک جز رز خراجی و خرما و غله هیچ نخیزد و مردم آنجا بیشترین سلاح ور باشند و جامع و منبر دارد و مورجره هم از اعمال آن است . (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ تهران ص ١١٦).