گرو بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرو بودن . [ گ ِ رَ / رُو دَ ] (مص مرکب ) برهن بودن . در مورد رهن قرار گرفتن . ◄ وابسته بودن . علاقه مند بودن : مهر از آنکس که بمهر تو گرو نیست ببر دولت از خانه ٔ آن کس که ترا نیست ببر. فرخی . چون نیی همچو مه بنور گرو همچو خورشید باش تنهارو. سنایی . تا بدکان و خانه در گروی هرگز ای خام آدمی نشوی . سعدی (گلستان ). بوی بهشت میدمد ما بعذاب در گرو آب حیات میرود ما تن خویشتن کشان . سعدی (طیبات ). آسودگی به کنج قناعت نشستن است سیر بهشت در گرو چشم بستن است . صائب . مردان عنان بدست توکل نداده اند تو سست عزم در گرو استخاره ای . صائب . - در گرو بودن ؛ مورد رهن بودن . در معرض رهان بودن . ◄ علاقه مند بودن . عشق داشتن . جهانگیری در ذیل «کرو» آن را بمعنی کشتی و جهاز کوچک آورده و این معنی را جهانگیری از شعر سعدی استنباط کرده است : جوانی پاک باز و پاک رو بود که با پاکیزه رویی در کرو بود شنیدستم که در دریای اعظم به گردابی درافتادند با هم . رشیدی گوید او در این معنی منفرد است معنی مزبور درست نیست، چه از بیت دوم تلویحاً بودن آنان در کشتی استنباط میشود و صحیح «در گرو بود» است یعنی عاشق او بود و مشهور هم همین است . رجوع کنید به فرهنگ نظام و گلستان چ قریب ص ١٥٥. (حاشیه ٔ برهان چ معین ذیل کلمه ٔ کرو). فروغی هم این شعر را در کلیات سعدی ص ١٤٥ «گرو» آورده است .