گرو کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرو کردن . [ گ ِ رَ / رُو ک َ دَ ] (مص مرکب ) برهن دادن . اِسبال . (تاج المصادر بیهقی ). اِرهان . (منتهی الارب ) : نبرد دیو آرزوم از راه آرزو را گرو کنم بگناه . نظامی . یا فلک آنجا گذر آورده بود سبزه به بیجاده گرو کرده بود. نظامی . گروکن بعمر ابد جام را گروگیر کن باده ٔ خام را. نظامی . مراین صوفیان بین که می خورده اند مرقع بسیلی گرو کرده اند. سعدی (بوستان ). رجوع به گرو شود.